ساعت ده و نیم شب 6.4 ریشتر زلزله اومده. در ورودی رو باز کردم ببینم آیا هیچ نشونهای از حادثه هست یا نه؛ اما از حادثه که هیچ، از حیات شبانگاهی مردم هم نشونهای نمیبینم. خب لامصبها حداقل دو تا چراغ روشن کنین که یعنی فهمیدیم یه اتفاقی افتاده!
+
شاید بعضیها این رو بدونن؛ که من هر چقدر به مقولۀ آموختن علاقه دارم، در ازا علاقۀ بخصوصی به مقولۀ تدریس زبان ندارم. انگلیسی کمتر، ژاپنی و فارسی اصلا. در نتیجه اغلب از زیر پیشنهادهای آموزش زبان که کم هم نبودن، فرار کردم. یه دلیلش بحث بازده آموزش زبانه و شق دیگۀ قضیه بر میگرده به اینکه تخصص من مدیای عامهپسند ژاپن و تاثیرشه؛ من Creativity Developer ام؛ نه مدرس زبان. در نتیجه فکر میکنم بتونید حدس بزنید وقتی یکی از مدارسی که بهشون سر میزنم پیشنهاد کرد که یه کلاس زبان انگلیسی برای بچههاشون برگزار کنم، چقدر دوست داشتم بگم نه؛ ولی در نهایت به دلایلی این پیشنهاد رو پذیرفتم. شاید مهمترین دلیلش این باشه که حس کردم فرصت مناسبیه تا تاثیر برخی از شکلهای خلاق رسانه رو روی این ردۀ سنی، توی همین کشور تجربه کنم.
به هر صورت الان تدریس هر از چند گاه به دوازده تا شاگرد قد و نیم قد دبستانی (که تعدادیشون رو از قبل میشناختم) هم به بقیۀ کارهام اضافه شده. به معنای واقعی کلمه، زندگی هر روز از روز قبلش جذابتر میشه؛ و آیا به نظرت این زندگی دوستداشتنی نیست؟ لول;-)
Thursday. June 13, 2019. 10:40A.M
23 خرداد 1398
+
– جدا عجیبه برام، دروغ چرا؛ حیرتآوره.
+ چی اینقدر عجیبه؟
– اینکه میبینم تو بعد از گذشت این همه وقت، هنوز این همه نُنری.
پ.ن: بعضیها جدا فراموش میکنن این صرفا دنیای خودشونه که داره حول محورشون میچرخه؛ نه دنیای بقیه.
Saturday. June 08, 2019. 10:09P.M
18 خرداد 1398
+

من طبقۀ دوم یه ساختمون دو طبقه زندگی میکنم. بالای آپارتمان من به جز اتاقک کوچیک زیر شیروانی، واحد دیگهای وجود نداره. به علاوه اینجا دیوارها نازکه و اغلب از مصالح سبک ساخته شده که صدا رو به راحتی منتقل میکنه. شبها و گاها بعد از ظهرها اگر که خونه باشم، میشنوم که از بالای سقف اتاق صداهایی میاد. درسته که اینجا جن توی کمد ندارم؛ اما بجاش یه Tenjou Kudari * دارم که اون بالا داره باهام زندگی میکنه. لول
یکی از بامزگیهای زندگی تو این شهر شاید این باشه که عادت میکنی هر صدایی رو خیلی جدی نگیری؛ بلکه براش داستانها ببافی.
* 天井下り: یوکای بین سقف و بام. هیولای بسیار زشتیه که زبانی دراز و موهایی بلند داره. عاشق جاهای تنگ و تاریک مثل فضای خالی بین سقف خونهها و پشت بومهاست. وقتی هوا تاریک میشه، از سقف بیرون میخزه و مردم رو میترسونه.
Friday. June 07, 2019. 11:50P.M
17 خرداد 1398
+
たどり着くその先には、何が僕らを待ってる…
Thursday. June 06, 2019. 09:00P.M
16 خرداد 1398
+
برای فردا ظهر بلیط Shinkansen دارم به مقصد توکیو. یه کنفرانس کاری دو روزهست که باید شرکت کنم؛ اما هنوز به داکیومنتهاش نگاه هم ننداختم. ها ها…
Sunday. June 02, 2019. 09:56P.M
12 خرداد 1398
+
رفته بودم سفارش مهر Hanko بدم که باهاشون آشنا شدم. Ojiisan و Obaasan رو میگم. مغازهشون اونقدری با محل زندگی من فاصله نداره؛ از اون مغازههای محلیه که توی محیط 12 متریش هر چیزی که بگی پیدا میشه. همه چیز روی هم تلنبار شده و برای نشستن صاحب مغازه، یه قلبیل جا بیشتر نیست. بعد از اینکه سفارشم رو دادم، یک ساعتی نشستم پیششون و از هر دری گپ زدیم. از محله، از مدرسهها، دیدنیهای شهر، از مردمی که این دور و بر زندگی میکنن، از ایران، از زمستونها، از ارتفاع برف تو سندای و توهوکو.
بهشون گفتم که مغازهشون کوچیک و دوست داشتنیه. وقت برگشتن بهم یه بطری چای سبز دادن و ازم خواستن که بازم بهشون سر بزنم. با خودم گفتم دفعۀ بعد، حتما وقت رفتن یه خوراکی خوشمزه با خودم میبرم که دور هم بخوریم. مهم نیست که کجا باشی؛ گپ زدن با آدمها هر گوشهای از این دنیا خوشاینده…;-)
Saturday. June 01, 2019. 10:46P.M
11 خرداد 1398
+
Mei از Yui میپرسه بالاخره تو بردی یا Anna؟ Yui میگه Anna برد. Mei میپرسه از اینکه باختی اصلا ناراحت نیستی؟ Yui جواب میده نه مهم نیست؛ (意味が分らない) چه ببری و چه ببازی به هر حال جفتش بیمعنیه. بهش میگم احتمالا نباید بگی مهم نیست چون که صرفا بازی ـه؟!
Friday. May 31, 2019. 05:46P.M
10 خرداد 1398
+
「君は確かに地獄にいた、でもその地獄が君を正しく育てたんだ。」
『文豪ストレイドッグス』
Monday. May 27, 2019. 09:33 P.M
6 خرداد 1398
+
از اولین روزهای ورودم به Miyagi، چیزی نزدیک به سه هفته میگذره. سه هفتهای که مقدار قبل توجهی ازش به جابجایی، بیماری ناشی از تغییر آب و هوا و البته آشنایی با آدمهای جالب گذشت. این روزها اما، همه چیز به نظم و آرامش نسبی برگشته. نشستم تو خونۀ خودم و در حالی که از مزه مزه کردن چایام لذت میبرم، به صدای شبانگاهی قورباغهها گوش میدم.