22SEP

…たった一匹の小さなくも

نشسته بودم روی پله‌های جلوی در ورودی و در حال لذت بردن از منظره غروب و نسیم ملایم و خوشایند پاییزی، با نوشیدنیم خوش می‌گذروندم که ناگهان توی پس‌زمینۀ تاریک و روشن آسمون دیدمش. اولش فکر کردم که شاید شب‌پرۀ کوچکی باشه که در حال بال زدن در دو وجبی صورتمه؛ اما دقیق‌تر که نگاه کردم، دست و پاهای بلندش نظرم رو جلب کرد. به تک‌تار باریکی که توی باد می‌رقصید و به زحمت دیده می‌شد، متصل بود.

عنکبوت‌ها من رو یاد روزهای گرم پارک ایران‌زمین تو شهرک غرب می‌ندازن. سال‌ها قبل، اونجا بود که از یک دوستِ مهندسِ شیفتۀ ریاضیات، در مورد معادلات پیچیده، محاسبات عنکبوت‌ها و نحوه آغاز تنیدن تارشون چیزهای زیادی شنیده بودم و من همیشه، دنیا به روایت آدم‌های مختلف رو دوست داشته‌م.

میون دیوار و نرده‌ای که من حدس می‌زدم عنکبوت قصد رسیدن بهش رو داره، یک دریا فاصله وجود داشت. داشتم با منطق آدمیزادی خودم تصور می‌کردم که یعنی شرایط تا کجا ممکنه برای موجود ریز و بی‌نوایی که میون زمین و آسمون، در اثر تلاطم بی‌نهایت نسیم اینطور به چپ و راست هل داده می‌شه، بغرنج باشه!، که عنکبوت به نرده‌ها رسید. می‌تونستم ببینم که تار باریک حالا به جایی نامعلوم از نرده متصل شده. همینطور که در حین دنبال کردن عنکبوت داشتم به وضعیت قبلی و معلقش فکر می‌کردم، اتفاق جالبتری افتاد: عنکبوت به شکلی کاملا هدفمند کمی از نرده‌ها بالا رفت و به لبۀ نرده که رسید، با نسیم بعدی به پرواز درومد و در حالی که به تار جدیدی متصل بود، اجازه داد که باد او رو با خودش ببره…

اگر که پرسیده باشید، عنکبوت نهایتا بعد از چند دقیقه‌ای تقلا به دیوار رسید و ازش بالا رفت، اما هوا دیگه تاریک شده بود و حتی اگر عنکبوت تا ساعت‌ها بعد از غروب هم به عملیات آکروباتیک فوق‌العاده‌ش ادامه داده باشه، من حقیقتا چیز زیادی ازش نمی‌دونم. اما می‌دونم که تا مدت‌ها به عنکبوت کذایی فکر خواهم کرد. به اندازۀ ناچیزش، به دنیای وسیع و متلاطم و همت غریزی اما بی‌نهایت بلندش.

لابد می‌پرسید که دست آخر، اهمیت این همه جک و جانور از هزارپا گرفته تا قورباغه و خفاش، چرنده و پرنده و چیزهایی از این دست تو نوشته‌های من دقیقا چی می‌تونه باشه. اما حقیقت اینه که تمام اینها، اصلا حکایت عنکبوت‌ها وقورباغه‌ها نیست. بلکه گاهی همینقدر ساده، صرفا حکایت دنیاست به روایت من. :-)

P.S: …たった一匹の小さなカエルが

Tuesday. September 22, 2026. 11:02 P.M
   31 شهریور 1405

21SEP

立ち上がれ

برداشت من از زندگی این بوده که زندگی هیچ ارزشی برای دردها و رنج‌های ما قائل نیست و تنها چیزی که در این میون ارزشمنده، راه‌حلیه که ما برای عبور از یک درد پیدا می‌کنیم.

جهان اگر تاریکه، اگر جایی که ما توش زندگی می‌کنیم همینه، راه حل تو برای عبور از این رنج چیه؟ نهایتا یا بشین و درمانده باش و نتون! یا بلندشو در هر وضعیتی که هستی، با همون شرایط بخصوصی که در زندگی خودت باهاش مواجهی، یه کاری برای خودت بکن! دنیا به آدم‌هایی که برای خودشون قدمی بر می‌دارن و خودشون، خودشون رو شفا می‌دن، نیاز داره. آدمی که از یک درد شفا پیدا کرده، امید داره برای سالم بودن، برای ادامه دادن، برای تبدیل یک جامعه و دنیا به یک جای بهتر…

خودت رو شفا بده عزیز. به خودت کمک کن؛ تو اون آدم باش.

P.S: 痛みとは

Monday. September 21, 2026. 12:36 A.M
   29 شهریور 1405

20SEP

–

واقعیت اینه که «دهنت رو ببند» لزوما یه حرفِ زشت و درشت نیست؛ گاهی صرفا یه پیشنهاد جذابه.

بعضی وقت‌ها مفهوم و کلام دقیقا از اونجایی شروع می‌شه و امتداد پیدا می‌کنه، که یاد بگیری گاهی خیلی ساده، فقط کافیه که سکوت کنی.

Sunday. September 20, 2026. 19:15 P.M
   28 شهریور 1405

19SEP

風になりたい…

天国じゃなくても、楽園じゃなくても

あなたに会えた幸せ感じて、風になりたい__。

「+」

Saturday. September 19, 2026. 03:35 A.M
   27 شهریور 1405

15SEP

新入り

داشت شعبده بازی می‌کرد. بعد از برنامه بهش می‌گم با اون تاج برگی که روی سرت گذاشتی شبیه Jesus Christ شدی! رنگش قرمز شده و می‌خنده که من با نیش باز ادامه می‌دم: خصوصا اونجا که رنگ آب داخل بطری رو قرمز کردی؟ دیگه اصلا حجت بر همه تموم شد! =))

اون به قرمز شدنش ادامه می‌ده و من به خندیدن.

اصلا خوبی senior بودن همینه که می‌تونی با بروبچه‌های تازه‌وارد شوخی کنی، بعد هم یدونه بزنی رو شونه‌شون و در حالی که یه شکلات می‌دی دستشون، بگی おつかれ!

پ.ن: همین الان ده دقیقه‌ست که جلوی روی من داره به ناشیانه‌ترین وضع ممکن سعی می‌کنه چند تا طرح کوچکتر از A4 رو تکثیر کنه. lol

Tuesday. September 15, 2026. 03:35 P.M
   24 شهریور 1405 

13SEP

壁

ساعت هشت شبه، نشستم کنار سازۀ Jinja و زیر نور کمرنگ چراغ خیابون، دوز شبانۀ کافئین به خودم تزریق می‌کنم. به چیزی گوش می‌دم و فکر می‌کنم که حتی احتمال اینکه روی بعضی از دیوارها به اشتباه یادگاری نوشته باشی_حالا به هر شدت و درجه_تا چه اندازه می‌تونه حال آدم رو خراب کنه.

Sunday. September 13, 2026. 10:40 P.M
   22 شهریور 1405

12SEP

二

اینکه یک مسیر رو طوری بری که نقطه نادیده یا تجربۀ انجام نشده‌ای توش باقی نگذاشته باشی، لزوما قرار نیست که تجربۀ دوباره‌ش نتیجۀ خسته‌کننده و بدی بهت بده. گاهی هم اینطوری می‌شه که وزن قضیه رو از خود نفسِ تجربه‌ای که حالا برات پیش‌بینی پذیرتره، برمی‌داره و روی کیفیت مسئله قرار می‌ده. یعنی مغزت بهت اجازه نمی‌ده که عرضش رو به راحتی فدای طولش کنی.

Saturday. September 12, 2026. 07:30 P.M
   21 شهریور 1405

09SEP

Grok

– Damn it!

+ Yeah. That’s a pretty fair reaction.

– Oh, you think so?!

پ.ن: وقتی هوش مصنوعی صــــــاف شکوفه می‌ز‌نه وسط پروژه. =))

Wednesday. September 9, 2026. 01:20 P.M
   18 شهریور 1405

08SEP

–

از اون معدود روزهایی که از خودِ اول صبح لحظه‌شماری می‌کنی که هر چه زودتر از محل کار بزنی بیرون، برسی خونه و با خودت خلوت کنی. بشینی زیر نور شمع و در حال مزه‌مزه کردن چیزی، به قطعه‌های آرومی گوش بدی و در حین زمزمه کردنشون، خودت رو وسط صدای سوسک‌ها و نوای بارون، رها کنی،

دیگه خودت ببین که چه روزیه.

Tuesday. September 8, 2026. 11:49 P.M
   17 شهریور 1405

07SEP

گویی روانم می‌رود…

شاید که همیشه شبیه درد نیست. گاهی شبیه تغییری‌ست که در نسبتت با جهان اتفاق می‌افتد. ناگهان چیزی کم شده؛ اما تو نمی‌دانی دقیقا چه چیزی‌. همان خیابان‌هاست، همان ساعت‌ها، همان آفتاب مایل ساعت پنج عصر رویِ دیوارِ اتاق؛ اما انگار چیزی درون تو، دیگر از کنارشان ساده عبور نمی‌کند.

شاید یک روز از جایی رد می‌شوی و برای چند ثانیه فکر می‌کنی که چیزی را پشت‌ سر جا گذاشته‌ای. شاید جمله‌ای بوده که قصد داشتی به زبان بیاوری، اما نمی‌دانی برای چه کسی. یا شاید شب شده و هوا همان بویی را می‌دهد که یک شبِ نه چندان دور می‌داد. می‌ایستی، بی‌آنکه بدانی چرا.

شبیه درد نیست، اما… چیزی درونت می‌خروشد. آرام‌آرام بخشی از شکل تازۀ جهان تو خواهد شد…

Monday. September 7, 2026. 11:45 P.M
   16 شهریور 1405