
شاید بیشتر از ده دقیقه بود که داشتم از پشت پنجره تماشاش میکردم. در حین کار کردن پشت میزم، خم شدم در بالکن رو ببندم که چشمم بهش افتاد. قورباغه رو میگم؛ نشسته بود روی نردههای بالکن.
مدتی طولانی تماشاش میکردم و از این واقعیت در حیرت بودم که یک جانور دو بند انگشتی تا چه اندازه میتونه goal-oriented باشه.* منظورم اینه که تو اغلب در بالکن رو باز میکنی و میبندی، میری اون بیرون لباسهات رو آویزون میکنی و برمیگردی و قورباغه در هر حال میتونه اونحا باشه. پشت پنجره، روی دیوار، هر کجا! و تو اغلب با نیمنگاهی بهش به کارت ادامه میدی بدون اینکه فکر کنی شاید که قورباغه هم وسط انجام کاریه؛ اونجا ننشسته چون هوا خوبه یا مثلا برای اینکه از منظره خوشش اومده.
اون لحظه شاید که لحظۀ تلاقی کار تو با کار قورباغه باشه.
به هر صورت توجهام رو جلب کرد؛ شاید به این خاطر که پشت میز نشسته بودم و میتونستم ببینم که سرش رو گرفته بالا و به چیزی بالاتر از سطح نردهها نگاه میکنه. بعد، عنکبوت درشتی رو دیدم که به طور معلق بین ریلهای بالکن در حال تنیدن تار بود. اتفاقی که افتاد، این بود که قورباغه در عرض ده دقیقه نرده رو تا انتها طی کرد و پرید روی دیوار. به دیوار چسبید و بالا رفت و دست آخر پرید روی ریل.
دوست داشتم فکر کنم که عنکبوت به حضور قورباعه پی برده بود که ناگهان دست از تقلا برداشت و زیر ریل بیحرکت ایستاد، اما احتمالا واقعیت چیز دیگهایه و به هر حال عنکبوت هم دلمشغولیهای خودش رو داشت.
به هر صورت مدتی طول کشید تا اینکه قورباغه تونست محل دقیق عنکبوت چاق داستان رو پیدا کنه. می تونستم ببینم که چطور در جهت مخالف هم نشستن و قورباغه نمیتونه عنکبوت رو ببینه.
همهمون آخر این قصه رو میدونیم. قورباغه در نهایت عنکبوت رو خورد. اما اونچه که نمیدونید اینه که قهرمان روز دهم آگوست 2021 زندگی من، تنها یه قورباغه چهار سانتیمتری بود…
*پ.ن: شما بهتره که فارسی رو پاس بدارید و بخونید «هدفگرا». منتها اونچه که در اون لحظه از ذهن من گذشت نه ゴール指向 بود و نه هدفگرا. صرفا عین عبارت goal-oriented بود؛ در نتیجه از همون استفاده کردم.
Tuesday. Aug 10, 2021. 11:45 P.M
18 مردادماه 1400