23OCT

+


حقیقت اینه که، اساسا کارکرد علم این نیست که ملت از قبلش مایه دار بشن؛ کسبش می کنن که نادون نمونن؛

و اگر چه ارتباطشون عموم و خصوص مطلقه؛ اما از نظر تکنیکی خیلی فاصله هست بین این دو! یا حداقل من اینطور فکر می کنم.


Wednesday. Oct 23, 2013. 01:41 A.M

1 آبانماه 1392

21OCT

+


دیدی اینهایی رو که هر چی دلشون می‌خواد میگن و هر انتقادی که به نظرشون میاد رو می‌کنن، بعد اضافه می‌کنن که هیچ منظور خاصی نداشتن و امیدوارن که ناراحتت نکرده باشن؟

عموما در مقابل این وسوسه که چند تا از همون جنس حرف‌ها بهشون برگردونم و بعد اضافه کنم که هیچ مخاطب خاصی نداشتم و امیدوارم سوء تفاهمی براشون پیش نیومده باشه، مقاومت می‌کنم :دی


خب بچه یا شجاع باش درست حرفت رو بزن؛ یا اگر اینقدر نگرانی که ملت رو ناراحت کنی، اصلا حرف نزن!


Monday. Oct 21, 2013. 09:23 P.M

29 مهرماه 1392

20OCT

+


زل زدم به فنجون قهوه م، اینقدر خسته م اصلا حسش نیست تا لبم بیارمش بالا!



Sunday. Oct 20, 2013. 11:15 P.M

28 مهرماه 1392

20OCT

+


میگه:

«الان باید بگم خوش اومدی یا بگم خونه‌ی خودتون بود؟»

تا دو دقیقه می‌خندیدم.


Sunday. Oct 20, 2013. 07:27 P.M

28 مهرماه 1392

17SEP

+

چند وقتیه دلم هوای جایی رو کرده که درست مثل Antique Bakery باشه.

همونجایی که شیشه های رنگی داره و بوی نون شیرینی فضای کوچیکش رو پر کرده. اونجایی که می تونی در حالی که داری قهوه ت رو می نوشی به پرتوهای نوری نگاه کنی که از شیشه های رنگی عبور میکنن…

運命がここからどこへと向かおうと

、雲に描いた白い約束

。。。決して忘れない

Tuesday. Sep 17, 2013. 10:19 P.M

26 شهریورماه 1392

13SEP

+


آلن پو داستانی داره، در مورد دانشمندی که پیرمردی رو در لحظات واپسین زندگی هیپنوتیزم میکنه تا ببینه چقدر می تونه اون رو به این ترتیب زنده نگه داره. راوی شرح میده که وقتی هیپنوتیزم رو برداشتم پیرمرد چطور ظرف چند ثانیه از هم پاشید.

من هر زمان به خاطر خستگی زیاد قهوه مصرف می کنم، یاد این داستان می افتم. یعنی همچین که اثر کافئین از بین میره، حس می کنم الانه که رسما مثل پیرمرد داستان به فنا برم :دی


Friday. Sep 13, 2013. 10:37 A.M

22 شهریورماه 1392

31AUG

+

。。。今日悪い夢を見た

。友達について悲しい夢

。雨が降って、天気は大変曇りだった

。何だろ、なぜ私は大変悲しかった。なぜ友達の顔をそんなに見たくなかった

。。。夢で、ないていた

この危うげな世界さえ

越えてゆけると 信じるだけ

あなたと

Shadow of Love

Saturday. Aug 31, 2013. 07:17 P.M

9 شهریورماه 1392

30AUG

+


امروز یکی به من گفت که گربه ها، آدم ها رو درک نمی کنن؛ بلکه ازشون می ترسن.

!Damn it

من اینو نمی دونستم =__=”


Friday. Aug 30, 2013. 10:45 P.M

8 شهریورماه 1392

23AUG

+

:Legolas

From the mouths of the Sea the South Wind flies, from
the sandhills and the stones
The wailing of the gulls it bears, and at the gate it moans

?What news from the South, O sighing wind, do you bring to me at eve

Where now is Boromir the Fair? He tarries and I grieve
Ask not of me where he doth dwell — so many bones there lie

On the white shores and the dark shores under the stormy sky
So many have passed down Anduin to find the flowing Sea
!Ask of the North Wind news of them the North Wind sends to me
O Boromir! Beyond the gate the seaward road runs south
But you came not with the ailing gulls from the grey sea’s mouth

Broceliande – The Starlit Jewel Songs From Tolkien’s Lord of the Rings & The Hobbit

Lament for Boromir
[+]

Friday. Aug 23, 2013. 01:21 P.M

1 شهریورماه 1392

11AUG

+


یک هفته ایه که وقتی توی آینه به خودم نگاه می کنم، از نگاه خودم خوشم میاد.

یکطور جالبی شده.

یکطور خیلی جالبی.


Sunday. Aug 11, 2013. 10:54 P.M

20 مردادماه 1392