25MAY

+

از اولین روزهای ورودم به Miyagi، چیزی نزدیک به سه هفته می‌گذره. سه هفته‌ای که مقدار قبل توجهی ازش به جابجایی، بیماری ناشی از تغییر آب و هوا و البته آشنایی با آدم‌های جالب گذشت. این روزها اما، همه چیز به نظم و آرامش نسبی برگشته. نشستم تو خونۀ خودم و در حالی که از مزه مزه کردن چای‌ام لذت می‌برم، به صدای شبانگاهی قورباغه‌ها گوش می‌دم.

Saturday. May 25, 2019. 11:03 P.M
4 خرداد 1398
09MAY

+

過去を忘れないように

明日を愛せるように

では ___。

Thursday. May 09, 2019. 12:03 P.M
19 اردیبهشت 1398
07MAY

+

たまには先輩らしい助言でもしよう。自分を憐れむな。自分を憐れめば人生は終わりなき悪夢だよ。

少女

Tuesday. May 07, 2019. 11:38 P.M
17 اردیبهشت 1398
03MAY

+

به هزار و یک دلیل هیچوقت با شبکه‌های اجتماعی میونۀ خوبی نداشتم. هنوز هم ندارم و بعید هم می‌دونم که این ارتباط هیچ زمانی خوب بشه. هر محیطی که دماغ آدم‌هاش کمتر تو زندگی همدیگه باشه برای من بیشتر جذابیت داره.

همۀ اینها رو گفتم که بگم ماه فوریه برای Hyakkiyakou یه آلبوم تصویریِ شخصی داخل تلگرام باز کردم که چون متنی نیست، تداخل بخصوصی با اینجا نداره. نقداً آدرسش رو همین بغل گذاشتم. ممکنه امروز باشه، فردا نباشه. در حال حاضر عمومی هست، شاید بعدا دیگه عمومی نباشه. قرار نیست حاوی تصاویر بخصوصی باشه؛ اما اگر از من بپرسید، آدم گاهی باید کشف‌هاش رو برای خودش نگه داره!

Friday. May 03, 2019. 11:55 P.M
13 اردیبهشت 1398
02MAY

+

مشکل گوارشی که یکی دو ماه اخیر باهاش دست به گریبان بودم، نکتۀ خوبی رو بهم یادآوری کرد: حقیقتاً همیشه هم لازم نیست اقدام آخر رو برای آخر قضیه نگه داری؛ گاهی هم لازمه که کار آخر رو همون اول انجام بدی! همۀ مشکلات، لزوماً پله پله حل نمی‌شن.

Thursday. May 02, 2019. 11:00 P.M
12 اردیبهشت 1398
29APR

+

それは最後のXとこれは最後のY、そう言うこと言わないで。これはただ最初のポイントだからだよ。

Monday. April 29, 2019. 09:20 P.M
9 اردیبهشت 1398
28APR

+

خوب که فکر می‌کنم، تخیل و تصور هیچوقت از زندگی من جدا نبوده. از بیشتر موقعیت‌های زندگیم تصوراتی داشتم. حتی توی زندگی روزمره، از تهیۀ یه ظرف پاستای گوجه‌ای گرفته تا مهمترین تصمیمات زندگیم. میزان رضایتم از شرایط، اغلب ناشی از درجۀ انطباق نتیجه با همین تصویرهای ذهنیه.

اگر بخوام صادق باشم، هیچ به خاطر نمیاوردم که چی داخل اون یادداشت نوشته بودم. روی نوار نسبتا باریکی نوشته شده بود؛ روی برگۀ کاهی چرک‎نویس که هفت‌ـ‌هشت تا تا خورده بود. خوب خاطرم هست که یه بعد از ظهر پاییزی بود؛ بعد از تموم شدن کلاس‌ها، مثل اغلب اون روزها نشسته بودم تو کتابخونه و سعی می‌کردم روی ارائۀ کلاس سیاست کار کنم…

کمد رو که تحویل دادم، نشستم تو لابی دانشکده و یادداشت رو باز کردم. توی اون یادداشت برای خودم از یکسال قبل از ورود به دانشکده چیزهایی نوشته بودم… از روزهای خیلی سخت… از اعتقادم نسبت به خودم، برنامه‌هام، از روزهایی که پشت سر گذاشتم و از روزهای در پیش رو. آخر نامه اضافه کرده بودم «یه دوشنبه روزی؛ ساعت 3:30 بعدازظهر. 18 مهر 94. کتابخونۀ دانشکده. وقتی حوصلۀ سیاست ندارم و گرسنمه!»

کلی با خودم خندیدم. به پری سه سال قبل و اون همه اعتقاد، با رضایتمندی تمام، لبخند زدم…

Sunday. April 28, 2019. 10:20 P.M
8 اردیبهشت 1398
27APR

+

به کلید سیاه رنگ کمد دانشکده نگاه می‌کنم و می‌ذارمش تو جیبم. دیگه وقتش رسیده؛ وقت برداشتن اون یادداشت کذایی و به پایان رسوندن این عهد سه سال و نیمه، فرا رسیده…

Saturday. April 27, 2019. 11:49 P.M
7 اردیبهشت 1398

 

22APR

+

نشستم کنار پنجره و در حالی که چای و نباتم رو هم می‌زنم، از منظرۀ سرسبز و خیس‌خوردۀ پشت پنجره لذت می‌برم. به دونه‌های درشت بارون که توی نور خورشید می‎درخشن نگاه می‌کنم و هر از گاهی اون بالاها دنبال رنگین‌کمون می‌گردم. چند سالی می‌شه که رنگین‌کمون ندیدم.

به این فکر می‌کنم که زندگی با همین پدیده‌های کوچیکش، چقـــدر می‌تونه خوشایند و شادی‌بخش باشه。;-)

 

Monday. April 22, 2019. 05:49 P.M
2 اردیبهشت 1398