نشستم کنار پنجره و در حالی که چای و نباتم رو هم میزنم، از منظرۀ سرسبز و خیسخوردۀ پشت پنجره لذت میبرم. به دونههای درشت بارون که توی نور خورشید میدرخشن نگاه میکنم و هر از گاهی اون بالاها دنبال رنگینکمون میگردم. چند سالی میشه که رنگینکمون ندیدم.
به این فکر میکنم که زندگی با همین پدیدههای کوچیکش، چقـــدر میتونه خوشایند و شادیبخش باشه。;-)
جات خالی همین چند وقت پیش یک رنگین کمون بزرگ و حسابی دیدم :دی