
カザキリ
やなぎなぎ
اگر میدونستم…
اگر زودتر فهمیده بودم…
اگر…
***
یادم میاد از یه سنی وقتی با اشتباهات گذشتهم رو به رو شدم، تصمیم گرفتم که دیگه هیچوقت به قصد سرزنش پشت سرم رو نگاه نکنم. در عوض نگاهم رو دوختم به گذشتۀ دیگران، به رسم اینکه دیگه زمان «حال» رو از دست نداده باشم.
این هنوز بخشی از عادتهای منه که هر از چند گاهی، از یه آدم موجهِ 7-8-10 سال بزرگتر که چند دست پیرهن از خودم بیشتر پاره کرده باشه، بپرسم «اگر با تفکر الان 10 سال برمیگشتی به عقب چطوری زندگی میکردی؟»
کشف ارتباط گذشتۀ یه عده و حال و آیندۀ یه عدۀ دیگه، به هر صورت… بر این باورم که اونقدرها سخت نیست؛ اما…
باور داشته باشی یا نه، تجربه فکتور مهمی برای زندگی ما آدمهاست. گذشتۀ غیرقابل بازگشت بعضی، آیندۀ هزار امکانِ بعضیهای دیگهست. تجربۀ یک دنیا راه نرفتهست. مزهمزۀ زمانی که دیگه هرگز برنمیگرده، در کنار بسیار سرگذشت و سرنوشتِ زندگی شده…
پ.ن: به بهانۀ داستانِ سه بار تاریخی که از نو نوشته شد؛ گذشتهای که حتی به امید آیندهای قشنگ، تغییر نکرد!
بعدالتحریر: یکی پرسید ترسناک نیست؟ نه! ترسناک نیست.
Tuesday. March 1, 2016. 12:48 P.M
11 اسفند 1394