KEEP CALM AND FINGERS CROSSED!
KEEP CALM AND FINGERS CROSSED!
ممکنه من به اونچه که تو معتقدی، اعتقادی نداشته باشم؛ ولی به هر حال به اعتقاد تو، معتقدم.
کی بود آخرین بار؟ چهارماه پیش؟ یکسال؟ سه سال؟
خستهم…
از این همه تقلا، از انتظارهای فرساینده و پی در پی، قدری خستهام.
به نظرت زمانش نرسیده که رهام کنی؟ از بندِ نور پشت پنجرۀ اتاق آذر؟ از یادداشت تا شدۀ داخل کمد دانشکده؟ از قیدِ نیمی از «میتونم»ها و «قسم میخورم»های رنگ باختۀ پشت پنجره…؟
همم…؟:-)
آیم سو دَمن تایرد؛ گیو می اِ برک…!
پدر بزرگم خدا بیامرز، هر زمان بهش میگفتن که زیر طاقی قدیمی خونه نشینه، خطرناکه، میگفت که اگر عمرم به دنیا باشه، هیچ چیز نمیتونه مشکلی برام ایجاد کنه.
البته این قاعده فقط در مورد خودش صادق بود. هر زمان توی آشپزخونه دور هم جمع میشدیم، میگفت «بابا اون زیر چاهه! خالیه! یه وقت میریزه! خطرناکه! پاشین بیاین تو اتاق بشینین!» : ))
من هلاک این منطق دوگانهش بودم! لول
این روزها زیاد بهش فکر میکنم. بهش فکر میکنم و از سر یادآوری، به پیشامدهای ناگهانی زندگی با آرامش لبخند میزنم.
درست شب interview آسمون یادش افتاده بتپه! یعنی اینقدر پیشامد احمقانهایه که نمیتونم بهش نخندم! : ))

یک پنجشنبۀ هیجانانگیز به همراه سارا و فاطمه در برگریزان خوشایند ولیعصر به تجریش.
در کنارتون بیشتر از همیشه خوش گذشت. :-*
* عکسها از سارایی.
پ.ن: من عکستون رو بزرگ نذاشتم؛ با اینحال اگر به هر دلیلی دوست نداشتین که اینجا باشه بگین حتما؛ پاکش میکنم. ^^

خیلی وقتها…
درست زمانی که بینیش، میدونی که میتونه «خودش» باشه.
مهم نیست که چقدر کوچیک؛ هر چیزی! ناگهان میتونه خودش باشه.
و اگر پرسیده باشی که با یک کیتسونۀ چوبی کوچیک، یک جوجهپشمی کوچیک، یه صدف کندهکاری شده و چند تا نقاشی کوچیک چکار میشه کرد، بهت خواهم گفت که چطور میتونی یک روز به سادگی آب خوردن همه رو توی جیببغلت جا بدی و هر کجای این دنیا که بخوای، با خودت ببری.
همم…
خودشه، دخترک دوستداشتنی داستان؛ خودشه…!;-)
賑やかな少女へ。