پدر بزرگم خدا بیامرز، هر زمان بهش میگفتن که زیر طاقی قدیمی خونه نشینه، خطرناکه، میگفت که اگر عمرم به دنیا باشه، هیچ چیز نمیتونه مشکلی برام ایجاد کنه.
البته این قاعده فقط در مورد خودش صادق بود. هر زمان توی آشپزخونه دور هم جمع میشدیم، میگفت «بابا اون زیر چاهه! خالیه! یه وقت میریزه! خطرناکه! پاشین بیاین تو اتاق بشینین!» : ))
من هلاک این منطق دوگانهش بودم! لول
این روزها زیاد بهش فکر میکنم. بهش فکر میکنم و از سر یادآوری، به پیشامدهای ناگهانی زندگی با آرامش لبخند میزنم.