گاهی اینقدر درگیر کارهایی که نمی تونی بکنی می شی، که رسما از همون کارهایی که می تونی بکنی هم یادت میره.
گاهی اینقدر درگیر کارهایی که نمی تونی بکنی می شی، که رسما از همون کارهایی که می تونی بکنی هم یادت میره.
هیچ دقت کردی؟
که چه حس عجیبی داره، وقتی میری دنبال چیزی بگردی، که میدونی حتی اگر بگردی باز هم پیداش نمی کنی.
حقیقتش یه همچون زمان هایی، عموما نمی گردی برای اینکه اون «چیز» کذایی رو پیدا کنی؛ صرفا می گردی که خودت رو ده بار برای گم کردنش سرزنش کرده باشی.
یه زمانهایی هست اینقدر فکرت مشغوله و دلت گرم، که سخته یه جا بشینی و چشم بدوزی به کتاب.
یادش به خیر؛ هنوز اونقدری نگذشته از روزی که از دانشکده اومدم، نشستم لب تخت و به خودم گفتم چاره چیه خب دلم میخواد دیگه! و من تا اون زمان هیچ چیز رو به اون اندازه نخواسته بودم…
الان که فکر می کنم، باقیش حقیقتا مثل خواب و رویا گذشت. نه که ساده بوده باشه؛ نه. اما بیشتر شبیه به یکجور معجزه بود. اسمش می خواد غیر ممکن باشه یا هر چیز دیگه؛ ولی حقیقت اینه که این روزها اینجام و دوباره دارم به خودم میگم: «چاره چیه خب دلم میخواد دیگه!»
و این آخرین چیزیه که «قصد کردم» اینجا… «دلم بخواد»ش…
میدونی؛ من هیچوقت یادم نمیره به عقب نگاه کنم. آدمی که دیروزش رو فراموش کنه پشتوانۀ هویتی نداره. از اول بهمن 92 چقدر زمان گذشته؟
چقدر دیگه قراره بگذره…؟
من بهش فکر می کنم…
این حقیقتیه که همه ی ما از تنهایی، و از اینکه از یاد برده بشیم می ترسیم.
از اینکه دیگه کسی به خاطر نیارمون…
این شاید اساسا موضوع غامض و پیچیده ای برای درک باشه.
اما… حقیقت اینه که؛ شادی و لبخندی که از پس اون میاد ،تنهایی، درد و غم، تنها معانی و احساساتی هستن که تمام موجودات دنیا مفهومش رو می فهمن و بدون واسطه درکش می کنن.
جای بسی آرامشه که برای بیان این معانی، هیچ زمانی نیازی به زبان و تکلم نخواهیم داشت…
هیجانانگیزترین نکتهای که تو زندگیم در مورد خدا فهمیدم،
این بود که در حقیقت امر، خدای من با خدای تمام آدمهای دیگه، یکی بود…
تا حالا وسط هویج رو درآوردین؟
اگر فکر می کنی به خاطر رنج هایی که اتفاقا امروز داری متحمل میشی، پس فردا خدا دو برابر دیگران تقدیمت می کنه، اشتباه می کنی.

空見上げれば 導いてくれるような
懐かしくて熱い光を
くれるあなたは 小さく手を振るよ
行かなくちゃもう泣かないよシャングリラ
新たな世界へとダイブしよう
青色に抱かれた僕は
BraveBlue
FLOW
ر^^。P.S: 私も今晩、シャングリラに住んでいるのが欲しい
Well… هیساشی.
همین که بلاگفا بعد از یک ماه و اندی تمام داراییمون رو به باد نداده، بازم خودش خیلیه.
در عرض همین 6 ماه چه مسیر عجیب و غریبی رو طی کردم من!
نوبر یعنی من که 29 روزه دارم درس می خونم؛ تازه وقت هم اضافه آوردم =))
8-} –> من:دی
ای آفتاب خوبان، میجوشد اندرونم یک ساعتم بگنجان در سایۀ عنایت
Sunday. Dec 28, 2014. 11:03 P.M
7 دیماه 1393