27AUG

+

 

هیچ توجه کردین که تو گرمای هوا، باد پنکه به جای کولر، از صد تا فحش بدتره؟ XD

 

 

Monday. Aug 27, 2012. 11:04 P.M

6 شهریورماه 1391

27AUG

+

بچه که بودم_ بچه که میگم یعنی 6-7 ساله_؛ با بابا و دایی زیاد ماهیگیری می رفتم.

میرفتیم دره ی لار؛ اون طرف پلور. با اون ماست های کیسه ای خوشمزه ش که جون میداد برای انگشت زدن و خوردن پشت اون جیپ قدیمی سفید رنگ.

سکوت عمیقی داشت. بککررر بود. ساکت…

بابا همیشه یه چوب ماهیگیری هم برای من مینداخت داخل دریاچه. منم هر زمان که از بازی کردن با ملخ ها و وزغ ها خسته می شدم، می نشستم پاش و  زل میزدم به نوک چوب ماهیگیری، تا ببینم کی سرش خم میشه و زنگوله ای که بابا اختصاصا برای من سرش بسته بود، شروع می کنه به صدا کردن.

چه مزه ای میداد اون املت های لب دریاچه؛ پای چوب های ماهیگیری؛ حتی با وجود اون پیازها و گوجه های کله گربه ای که هیچ ازشون خوشم نمیومد! لول

اما بهترین خاطره ی من از اون روزها و دوران بچگی، شبهای دره بود…

شب که می شد، توی اون چادر نارنجی رنگ برزنتی، داخل کیسه خواب می خوابیدیم. کلی هیجان انگیز بود.

تا کیلومترها نوری وجود نداشت؛ و هیچ صدایی جز جیرجیر ِ جیرجیرک ها.

شب ها… آسمون پر میشد از میلیونها ستاره ی درخشان که به سختی می تونستی از روشنایی خیره کننده شون چشم برداری. وصف اون همه زیبایی کار سختیه واقعا. سیاهی قیر گونه ی اطراف و آسمون به غایت نورانی. سوسوی ستاره هایی که انگار بازی می کردن با صدای جیرجیرک ها…

شهاب سنگ هایی که هر چند وقت یکبار از یه گوشه ی آسمون تنوره می کشیدن و تا می خواستی با چشم دنبالشون کنی، کمی بعد محو می شدن.

کی فکرش رو می کرد که اون بالا همچین دنیایی هم وجود داشته باشه که شهر اجازه ی دیدنش رو بهت نده؟

من هیچوقت به عمرم… اون همه ستاره یکجا ندیده بودم…

فکر هم نمی کنم که یک روزی دوباره شانس دیدنش رو داشته باشم.

اما میدونی…

هیچ نفهمیدم دیشب، حس نوستالژیک اون بکگراند و یادآوری اون آسمون بود که باعث شد تا به خودم بیام، احساس کنم چیزی از اون گوشه ها داره می چکه؛ یا چیزی که قرار بود روش نوشته بشه.

هاها…

 

 

Monday. Aug 27, 2012. 02:11 A.M

6 شهریورماه 1391

25AUG

+

این ملت ما هم شورش رو در آوردن با این املای فارسیشون!

میراث ما فقط اون خلیج فارس نیست که هی سنگش رو به سینه میزنیم؛ اگر نام خلیج فارس رو اعراب می خوان از ما بگیرن؛ زبان فارسی رو که خودمون داریم دستی دستی نابودش می کنیم!!

دوره ی راهنمایی و دبیرستان، از این می نالیدیم که این املای کلمات فارسی هیچ قاعده ای نداره! اما فکر می کنم همون
دو تا کلمه هم که قاعده داشتن رو خیلی ها یادشون نیست!!

«خدمتگذار» یا «خدمتگزار»؟!  «سرمایه گذار» یا «سرمایه گزار»؟!

دقت کنیم که اگر فعلی به معنای «به جا آوردن عملی» بود، از «گزار» استفاده می کنیم.

مثل: «سپاسگزارم! خدمتگزارم! شکرگزارم

و اگه فعلی به معنای «قرار دادن چیزی در جایی» بود، از «گذار» استفاده می کنیم.

مثل: «سرمایه گذاری! جایگذاری»

من بهتره اصلا نشریه ورق نزنم.

 

Saturday. Aug 25, 2012. 11:52 P.M

4 شهریورماه 1391

25AUG

+

 

روز بعد از تشییع جنازه، خورشید هنوز هم می درخشید…

 

پ.ن: ممنون Madam Black عزیز. اتفاقا چندسالی هست که بهش گوش میدم. شعر قشنگی داره؛ Parallel Hearts ^^

 

Saturday. Aug 25, 2012. 11:29 P.M

4 شهریورماه 1391

03AUG

+

 

امشب به خودم می‌گفتم… بیا بریم و جای واقعیمون رو، همون طور که هستیم؛ توی این دنیای درندشت پیدا کنیم.

یکم دردسر داره؛ اما به امتحان کردنش می ارزه.

اگر نشد؛ می‌فهمی که در توانت نبوده؛ اونوقت دیگه دلت برای چیزی نمی‌سوزه.

با آرامش چشم‌هات رو می‌بندی و میری سمت مرحله‌ی متفاوتی از زندگیت.

 

Friday. Aug 3, 2012. 11:05 P.M

13 مردادماه 1391

02AUG

+

 

سه شبه که یه جیرجیرک کوچ کرده به یکی از درخت‌های جلوی خونه. اینقدر تفاوت شبانگاهی برام ایجاد کرده که یا به چیزی گوش نمی‌دم، و یا اگه بدم از هدفون استفاده نمی‌کنم.

 

 

 

Thursday. Aug 2, 2012. 10:52 P.M

12 مردادماه 1391

30JUL

+


همه قویا معتقدن که ارزشش رو نداشت! فقط نمیدونم چرا همیشه وضعیت اونطوری میشه که نباید بشه!

جالبه؛ نه؟!


Monday. Jul 30, 2012. 10:14 P.M

9 مردادماه 1391

25JUL

+


گاهی وقتی از عالم و آدم خسته میشی، اینجا انصافا بهترین جای دنیاست.

کافیه که به یه آهنگ فوق العاده گوش بدی و به فنجون قهوه ت ور بری.




Wednesday. Jul 25, 2012. 12:48 A.M

4 مردادماه 1391

07JUL

+


پرنده ای که ماه ها لای سررسید بود رو،

پستش کردیم رفت…

رها شد!


Saturday. Jul 7, 2012. 12:40 P.M

17 تیرماه 1391