27AUG

+

بچه که بودم_ بچه که میگم یعنی 6-7 ساله_؛ با بابا و دایی زیاد ماهیگیری می رفتم.

میرفتیم دره ی لار؛ اون طرف پلور. با اون ماست های کیسه ای خوشمزه ش که جون میداد برای انگشت زدن و خوردن پشت اون جیپ قدیمی سفید رنگ.

سکوت عمیقی داشت. بککررر بود. ساکت…

بابا همیشه یه چوب ماهیگیری هم برای من مینداخت داخل دریاچه. منم هر زمان که از بازی کردن با ملخ ها و وزغ ها خسته می شدم، می نشستم پاش و  زل میزدم به نوک چوب ماهیگیری، تا ببینم کی سرش خم میشه و زنگوله ای که بابا اختصاصا برای من سرش بسته بود، شروع می کنه به صدا کردن.

چه مزه ای میداد اون املت های لب دریاچه؛ پای چوب های ماهیگیری؛ حتی با وجود اون پیازها و گوجه های کله گربه ای که هیچ ازشون خوشم نمیومد! لول

اما بهترین خاطره ی من از اون روزها و دوران بچگی، شبهای دره بود…

شب که می شد، توی اون چادر نارنجی رنگ برزنتی، داخل کیسه خواب می خوابیدیم. کلی هیجان انگیز بود.

تا کیلومترها نوری وجود نداشت؛ و هیچ صدایی جز جیرجیر ِ جیرجیرک ها.

شب ها… آسمون پر میشد از میلیونها ستاره ی درخشان که به سختی می تونستی از روشنایی خیره کننده شون چشم برداری. وصف اون همه زیبایی کار سختیه واقعا. سیاهی قیر گونه ی اطراف و آسمون به غایت نورانی. سوسوی ستاره هایی که انگار بازی می کردن با صدای جیرجیرک ها…

شهاب سنگ هایی که هر چند وقت یکبار از یه گوشه ی آسمون تنوره می کشیدن و تا می خواستی با چشم دنبالشون کنی، کمی بعد محو می شدن.

کی فکرش رو می کرد که اون بالا همچین دنیایی هم وجود داشته باشه که شهر اجازه ی دیدنش رو بهت نده؟

من هیچوقت به عمرم… اون همه ستاره یکجا ندیده بودم…

فکر هم نمی کنم که یک روزی دوباره شانس دیدنش رو داشته باشم.

اما میدونی…

هیچ نفهمیدم دیشب، حس نوستالژیک اون بکگراند و یادآوری اون آسمون بود که باعث شد تا به خودم بیام، احساس کنم چیزی از اون گوشه ها داره می چکه؛ یا چیزی که قرار بود روش نوشته بشه.

هاها…

 

 

Monday. Aug 27, 2012. 02:11 A.M

6 شهریورماه 1391

Leave a Comment