اگر دل مشغولی اخیر فقط کمی بیشتر طول می کشید، شاید که هنرمند خوبی میشدم لول
پ.ن: آدمش مال شهرزاد، روباه احمقش هم برای محسن : ))
روز نوشتهها…
«عادت» چیز خوبی نیست. هیچوقت نباید به مسائل خو کرد.
مساله رو باید «حل» کرد.
تا قبل از اینکه تبدیل به عادت بشه.
هی…
کی تبدیل شدین به موجوداتی چنین کسالت آور؟
جریان این غلط غلوط های نگارشی عمدی چیه؟
بی سوادنمایی مد جدید شده گویا. آیا احساس می کنید که به این ترتیب خیلی متفاوت و شاخص به نظر می رسید یا همچنین چیزی؟
جدا خودتون وقتی برمی گردین متنتون رو می خونین حالتون از نثرتون به هم نمی خوره؟!
教育的指導です!
簡単に諦めないで下さい。
بدتر از آدم هایی که در هاله ای از اوهام به سر می برن، آدمهایی هستن که آنچنان طرف رو دوره کردن و بهش جو میدن که نمی ذارن یارو سرش رو از داخل ابرها بیاره بیرون، ببینه واقعا با خودش چند – چنده.
احساس آرامش چیز خوبیه؛ حتی اگر گاهی منشاء درستی هم نداشته باشه.
اگر یه روز بهاری، خیلی اتفاقی بدون اینکه دلیل و انگیزۀ بخصوصی از حرکتت داشته باشی، دیگرانی رو به صرف بستنی قیفی مهمون کنی، خیلی زودتر از اینکه روزهای بهاری جاشون رو به روزهای گرم تابستون بدن، اونها هم برای خرید و صرف دور همیِ بستنی ها و شیرینی هاشون، دیگه بدنبال دلیل و بهانه نخواهند گشت.
ね神様、私は必死に動力して、頑張ってしまった。
何とか力を貸して下さい。
دیدی گاهی وقت ها دلت می خواد یه کسی یه چیز خاصی ازت بپرسه؛ اما نمی پرسه؟
ملت این روزها اصلا نکته سنج و حساس نیستن لامذهبا! : ))
دوست داشتم ازم بپرسی که چه چیز این قضیۀ به ظاهر ساده این همه باعث آشفتگیم شده؛ که برات از علاقمندی ها و فانتزی هام با خودِ خودت، قصه ها بگم.
پ.ن: گاهی سوال های ظریف و غیر منتظره هم از هم بپرسیم بد نیست. گیرم که به خاطر طرف مقابل؛ هان؟