عادت کردهام.
به بوی گلهای مریم و نرگس،
به هالۀ نورانی شمع،
و به صدای شامگاهی کلاغهای کاج،
عادت کردهام…
روز نوشتهها…
عادت کردهام.
به بوی گلهای مریم و نرگس،
به هالۀ نورانی شمع،
و به صدای شامگاهی کلاغهای کاج،
عادت کردهام…
هر کار سادهای رو میشه با «کنفرانس گرفتن» مهم، پیچیده، سخت و بزرگ جلوه داد.
;-) なんくるないさ!
میگم «آخه دلت میاد در موردشون اینطوری بگی؟!»
میگه «آره دیگه! بایدم اینو بگی! سر جلسۀ دفاع از پایاننامهت طوری از خباثت و اوصاف شیطانی و افسونگریشون حرف میزدی، که انگار داری در مورد هالههای معنوی نور بالا سرشون تو بهشت میگی!! بنده خدا داوره گیج شده بود!»
تا دو دقیقه داشتم از خنده رو زمین فر میخوردم. لول
یعنی گاهی ده بار باید به خودم بگم که کار صرفا با فکر کردن راجع بهش انجام نمیشه! پاشو برو انجامش بده!
Cheeh
。。。上手く、上手く、それだけを願う
– 70 درصد مطمئنم که باهات حال نمیکنم.
+ 100 درصد مطمئنم که اهمیتی برام نداره.
پ.ن: یکبار توی سررسیدش نوشته بود که «سنپای! کلی آدم دوستت دارن و دو برابر اون دشمن داری.» یه چیزی تو این مایهها که اگر به خاطر زبونت نبود احتمالا بیشتر از اینها هم دوستت داشتن. =))
و خب… در هر حال…;-)
شیرینی کلام تو در وصف تلخی من از دوست داشتنهای ملت بسیار لذیذتر یود.
درون من هیولای خفتهای هست، که از احساس تعلیق بیزاره…
این چند روز تا تونستم به ترک دیوار زل زدم، خوابیدم و به کارهای عقب افتادۀ دفتر رسیدم.
حالا میتونم جرقهزنون به برنامههای بعدیم برسم؛ همم؟
– میدونستی که مردم قبل از کشف جاذبه توسط نیوتن در سال 1869 میتونستن پرواز کنن؟
– قبل از جریان کشف چگالی توسط ارشمیدس هم ملت حموم میرفتن؛ خب این چه استدلالیه؟ لول