16OCT

+

 

می‌شینه گوشه‌ی کوچه؛

چشم به آسمون می‌دوزه؛

می‌کنه یاد گذشته؛

دلش از غصه می‌سوزه…

 

Tuesday. Oct 16, 2012. 10:08 P.M

25 مهرماه 1391

24SEP

+


دیروز یه آدم رو در سه گوشه ی مختلف از شهر دیدم؛ من خل شدم یا دنیا خیلی کوچیک شده؟! لول


Monday. Sep 24, 2012. 02:58 P.M

3 مهرماه 1391

19SEP

+

 

تعداد SMS هایی که از هر کدوم از آدمها میگیری، بستگی مستقیم به این مسئله داره که خطت یه طرفه باشه یا نباشه :دی

دوستای قدیمی که هیچ؛ حتی خود دانشگاه هم امروز یادش افتاده بود که SMS بده؛ اتفاقا اینبار جواب هم بخواد! :دی

 

پ.ن: میگه چرا کامنتها رو بستی؛ این هم باز! :دی

حالا کی بریم پینگ پنگ؟ لول

Wednesday. Sep 19, 2012. 10:47 P.M

29 شهریورماه 1391

05SEP

+


داستان شازده کوچولو بود؟

می گفت هر زمان به بزرگترها بگید که یه خونه دیدین که توی ایوونش شمعدونیه  و لب بومش هر روز کبوتر میشینه و حسابی خوشگل و بامزه ست، اونها این زیبایی رو درک نمی کنن؛ حتما باید بهشون بگی که اون خونه چقدر مساحت داره و چقدر گرون خریده شده تا زیبایی اون رو درک کنن.

بی انصافیه ها! ولی الان دقیقا حسی مشابه این موضوع بهم دست داده! =__=”

خب وقتی بعد از عمری صدات می کنم که یه کار مهم رو بهت نشون بدم، بهم نگو من درکت نمی کنم؛ علاقه هات خیلی مبهمه! اصلا هم نیاز نیست که بگی ایول چقدر خوب شده! بگو اوکی ه؛ زحمت کشیدی…


Wednesday. Sep 5, 2012. 11:56 P.M

15 شهریورماه 1391

02SEP

+

 

وقتی اون روی آدم بعد از سه سال میاد بالا!

 

Sunday. Sep 2, 2012. 09:06 P.M

12 شهریورماه 1391

31AUG

+


ما ایرانی ها آنچنان «چایی شیرین» خوریم که فکر کردن به این مسئله که این صنعت از اول مال خودمون نبوده اساسا سخت به نظر میاد! :دی


Friday. Aug 31, 2012. 08:53 P.M

10 شهریورماه 1391

29AUG

+

 

Title: Natsuyuki RendezVous OP Single
– See You
Type OST: Anime
CN: ESCL-3949
Artist: Yuya Matsushita
CD’s: 1
Number of songs: 4
Release Date: 29/08/2012

[No DL]

بسیااار روزشماری کردم تا Release شد! لول

یعنی هیچ چیز توی این دنیا بهتر از یه آهنگ فوق‌العاده نیست.

Wednesday. Aug 29, 2012. 03:07 A.M

8 شهریورماه 1391

29AUG

+

تا به حال به این نکته فکر کردین که محتویات داخل جیب یا کیف شما ممکنه تا چه اندازه نمودار شخصیت و علایق شما توی زندگیتون باشه؟

 

تا به حال به این نکته توجه کردین؟…

که هر زمان پای به تصویر کشیدن فردیت و شخصیت ما در میانه، تقریبا همه‌ی ما علاقه‌ی بخصوصی در شرکت کردن در بحث‌ها داریم؟ چون تمام ما به عنوان انسان دوست داریم شخصیت و تصویری از خودمون رو به بقیه ارائه بدیم و البته به همون اندازه نسبت به تصویر و شخصیت دیگران علاقمندیم…

تا به حال احساس کردین، که لحظه‌ی به تصویر کشیده شدن شخصیت و فردیت انسان‌ها به عنوان موجوداتی هوشمند و مجزا_و نه جزئی از یک گروه_، چقدر می‌تونه ی لحظه‎ی ناب و لذت‌بخشی باشه؟

آدم‌ها همیشه یکی از جذاب‌ترین و مورد علاقه‌ترین موضوعات من برای تفکر و درک بهتر از دنیا بودن.

این هم از اون ایده‌های بکری بود که به نظر بانو سوشیان رسید.

Wednesday. Aug 29, 2012. 01:40 A.M

8 شهریورماه 1391

27AUG

+

 

هیچ توجه کردین که تو گرمای هوا، باد پنکه به جای کولر، از صد تا فحش بدتره؟ XD

 

 

Monday. Aug 27, 2012. 11:04 P.M

6 شهریورماه 1391

27AUG

+

بچه که بودم_ بچه که میگم یعنی 6-7 ساله_؛ با بابا و دایی زیاد ماهیگیری می رفتم.

میرفتیم دره ی لار؛ اون طرف پلور. با اون ماست های کیسه ای خوشمزه ش که جون میداد برای انگشت زدن و خوردن پشت اون جیپ قدیمی سفید رنگ.

سکوت عمیقی داشت. بککررر بود. ساکت…

بابا همیشه یه چوب ماهیگیری هم برای من مینداخت داخل دریاچه. منم هر زمان که از بازی کردن با ملخ ها و وزغ ها خسته می شدم، می نشستم پاش و  زل میزدم به نوک چوب ماهیگیری، تا ببینم کی سرش خم میشه و زنگوله ای که بابا اختصاصا برای من سرش بسته بود، شروع می کنه به صدا کردن.

چه مزه ای میداد اون املت های لب دریاچه؛ پای چوب های ماهیگیری؛ حتی با وجود اون پیازها و گوجه های کله گربه ای که هیچ ازشون خوشم نمیومد! لول

اما بهترین خاطره ی من از اون روزها و دوران بچگی، شبهای دره بود…

شب که می شد، توی اون چادر نارنجی رنگ برزنتی، داخل کیسه خواب می خوابیدیم. کلی هیجان انگیز بود.

تا کیلومترها نوری وجود نداشت؛ و هیچ صدایی جز جیرجیر ِ جیرجیرک ها.

شب ها… آسمون پر میشد از میلیونها ستاره ی درخشان که به سختی می تونستی از روشنایی خیره کننده شون چشم برداری. وصف اون همه زیبایی کار سختیه واقعا. سیاهی قیر گونه ی اطراف و آسمون به غایت نورانی. سوسوی ستاره هایی که انگار بازی می کردن با صدای جیرجیرک ها…

شهاب سنگ هایی که هر چند وقت یکبار از یه گوشه ی آسمون تنوره می کشیدن و تا می خواستی با چشم دنبالشون کنی، کمی بعد محو می شدن.

کی فکرش رو می کرد که اون بالا همچین دنیایی هم وجود داشته باشه که شهر اجازه ی دیدنش رو بهت نده؟

من هیچوقت به عمرم… اون همه ستاره یکجا ندیده بودم…

فکر هم نمی کنم که یک روزی دوباره شانس دیدنش رو داشته باشم.

اما میدونی…

هیچ نفهمیدم دیشب، حس نوستالژیک اون بکگراند و یادآوری اون آسمون بود که باعث شد تا به خودم بیام، احساس کنم چیزی از اون گوشه ها داره می چکه؛ یا چیزی که قرار بود روش نوشته بشه.

هاها…

 

 

Monday. Aug 27, 2012. 02:11 A.M

6 شهریورماه 1391