
نشسته بودم روی پلههای جلوی در ورودی و در حال لذت بردن از منظره غروب و نسیم ملایم و خوشایند پاییزی، با نوشیدنیم خوش میگذروندم که ناگهان توی پسزمینۀ تاریک و روشن آسمون دیدمش. اولش فکر کردم که شاید شبپرۀ کوچکی باشه که در حال بال زدن در دو وجبی صورتمه؛ اما دقیقتر که نگاه کردم، دست و پاهای بلندش نظرم رو جلب کرد. به تکتار باریکی که توی باد میرقصید و به زحمت دیده میشد، متصل بود.
عنکبوتها من رو یاد روزهای گرم پارک ایرانزمین تو شهرک غرب میندازن. سالها قبل، اونجا بود که از یک دوستِ مهندسِ شیفتۀ ریاضیات، در مورد معادلات پیچیده، محاسبات عنکبوتها و نحوه آغاز تنیدن تارشون چیزهای زیادی شنیده بودم و من همیشه، دنیا به روایت آدمهای مختلف رو دوست داشتهم.
میون دیوار و نردهای که من حدس میزدم عنکبوت قصد رسیدن بهش رو داره، یک دریا فاصله وجود داشت. داشتم با منطق آدمیزادی خودم تصور میکردم که یعنی شرایط تا کجا ممکنه برای موجود ریز و بینوایی که میون زمین و آسمون، در اثر تلاطم بینهایت نسیم اینطور به چپ و راست هل داده میشه، بغرنج باشه!، که عنکبوت به نردهها رسید. میتونستم ببینم که تار باریک حالا به جایی نامعلوم از نرده متصل شده. همینطور که در حین دنبال کردن عنکبوت داشتم به وضعیت قبلی و معلقش فکر میکردم، اتفاق جالبتری افتاد: عنکبوت به شکلی کاملا هدفمند کمی از نردهها بالا رفت و به لبۀ نرده که رسید، با نسیم بعدی به پرواز درومد و در حالی که به تار جدیدی متصل بود، اجازه داد که باد او رو با خودش ببره…
اگر که پرسیده باشید، عنکبوت نهایتا بعد از چند دقیقهای تقلا به دیوار رسید و ازش بالا رفت، اما هوا دیگه تاریک شده بود و حتی اگر عنکبوت تا ساعتها بعد از غروب هم به عملیات آکروباتیک فوقالعادهش ادامه داده باشه، من حقیقتا چیز زیادی ازش نمیدونم. اما میدونم که تا مدتها به عنکبوت کذایی فکر خواهم کرد. به اندازۀ ناچیزش، به دنیای وسیع و متلاطم و همت غریزی اما بینهایت بلندش.
لابد میپرسید که دست آخر، اهمیت این همه جک و جانور از هزارپا گرفته تا قورباغه و خفاش، چرنده و پرنده و چیزهایی از این دست تو نوشتههای من دقیقا چی میتونه باشه. اما حقیقت اینه که تمام اینها، اصلا حکایت عنکبوتها وقورباغهها نیست. بلکه گاهی همینقدر ساده، صرفا حکایت دنیاست به روایت من. :-)
P.S: …たった一匹の小さなカエルが
Tuesday. September 22, 2026. 11:02 P.M
31 شهریور 1405