یه عطاری هست، که نقلی و کوچیکه. پنجرههاش نیم دایرهن و در حالی که گل و بوته دورشون رو گرفته، یک متری از زمین فاصله دارن.
یه گربه هست، که خوش خط و خال و درشته. جاش لب پنجرههای نیم دایرهای و شکیل عطاریه. درست مثل تصویر بانمکی که قاب گرفته باشنش.
یه آدم هست، که وقتی از سر کار برمیگرده، از کنار عطاری رد میشه. گه گاهی چند ثانیه مکث میکنه، دستی به سر گربه میکشه. میگه چقدر خوشگلی تو! اون میگه میو! چشمهاش رو میبنده و گردنش رو کج میکنه.
از هم جدا میشن، آدم به راه خودش میره، و گربه دوباره سرجاش رو دست میشینه.
تا بار دیگه که… دوباره همدیگه رو ببینن…
^^