03NOV

+

ساعت نه که شد، دوچرخه، هودی گرم و کوله‌‌م رو برداشتم و زدم بیرون. برای خودم ساعت‌ها زیر آسمون ابری و بین درخت‌های رنگ به رنگ شدۀ پاییزی چرخیدم؛ از احساس جریان هوای خنک روی پوستم لذت بردم، بین دشت‌های وسیع و مراتع خالی از برنج گشت زدم. به یکی دو جینجای قدیمی سر زدم و کمی پایین دست رودخونۀ ناروسه، کنار سنجاقک‌های آخر فصل، زمان گذروندم. پرنده‌های مهاجر بالای سرم رو تماشا کردم و تا جنگل‌های پای کوهستان رکاب زدم، تا ببینم اون دورها چه چیزی انتظارم رو می‌کشه.

اونقدر غرق این زندگی شلوغ هستیم که گاها دنیای در جریان اطرافمون رو فراموش می‌کنیم. اما مطمئنم که یک روزی دلمون تنگ خواهد شد؛ برای احساس جریان باد میون موهامون، برای همین برگ‌هایی که به اندازۀ سن من و شما هر سال رنگ به رنگ می‌شن و می‌ریزن، برای پرنده‌ها و کلاغ‌ها، برای همین حشره‌های ظریف و کوچیک، سنجاقک‌ها و جیرجیرک‌ها، مخلوقات زیبای این دنیا… یک روزی برای تمامشون سخت دلتنگ خواهیم شد…

Sunday. Nov 03, 2019. 08:40 P.M
12 آبان 1398

Leave a Comment