عکسهای سفر امروز به Iwate رو که نگاه میکردم، حس کردم که ترکیب یکی از عکسها به چشمم خیلی آشناست. بعد، یاد عکسی افتادم که تو لابی دانشکده با زهرا، امیرعلی پسرش و فاطمه گرفته بودیم. از یادآوری این قضیه و ترکیب آشنای عکسی که گرفته بودیم، حس عجیبی بهم دست داد. حس بدی نبود؛ حس گذر زمان هم نبود. صرفا قابی بود که با یه ترکیب مشابه، خودم رو توش ثابت دیدم؛ در حالی که دنیای اطرافم و آدمهاش تغییر کرده بودن.
پ.ن: وسط خوشگذرونیهای دیروز، انگشتر قدیمیم که همیشه خدا دستم بود رو گم کردم. Zannen. حالا باید دوباره دنبال یه یارِ سایزِ همیشه پایه بگردم. لول