
ウーギークック、子供達の魂を食べる怪物は「何を泣いているのだ」とるるに言った。
るるは「怖いよ!」と返事した。
「お前は今, 生きている。なのに何故死んでしまう事が怖いのだ。人間は悲しいもんだ、人間だけがいつか死ぬ事を知っている生き物だ」
るるは「じゃあ、いつか死ぬのかどうか知ってないか、何とか可愛そう」と言った。
「いいや、俺は暗闇と湿気た所が大好きなどこにでもいる普通の怪物だ。しかしなんだだ妻らなくなってきたぞ」と言って、長い長い爪が伸びた手をるるに差し出しました:
「私はもうすぐ灰になる。あんたにこれをあげよう」
「何もないわ」
「見えはしないさ。そえは私の魂だ、お前の変わりに私が死んで見ることにしる。。。」
…
『ウーギークックの子供たち』
文: 坂元 裕二
絵: 林田 秀一
ووگی کوکِ هیولا که روح بچهها رو میبلعید، گفت: «برای چی داری گریه میکنی؟»
رورو [که قرار بود فردای اون شب بمیره] جواب داد: «آخه از مردن میترسم.»
ووگی گفت: «تو که هنوز زندهای! پس چرا از مرگ میترسی؟» آدمها عجب موجودات غمانگیزی هستن! اونها تنها موجوداتیان که میدونن قراره یه روزی بمیرن». رورو گفت: «پس تو نمیدونی که قراره کی و کجا بمیری؛ یا اینکه اصلا میمیری یا نه. ها… هیولای بیچاره…»
ووگی کوکِ هیولا گفت: «اصلا اینطور نیست. من جاهای تاریک و نمناک رو دوست دارم. درست مثل هر هیولای دیگهای. فقط یه طورهایی حوصلهم سر رفته.» بعد، دستش رو با پنجههای بلندش به سمت رورو دراز کرد و گفت:
«با اینکار، من خیلی زود تبدیل به خاکستر میشم؛ ولی این رو میدم به تو.»
«اینجا که چیزی نیست.»
«تو نمیتونی ببینیش. این روح منه که همین الان کشیدمش بیرون. من تصمیم گرفتم که به جای تو بمیرم و ببینم که مرگ چی میتونه باشه…»
…