
یک پنجشنبۀ خوشایند به همراه آذر؛ به صرف لاته و چیز کیک همیشکی در «رئیس» نوستالژیک.
همم… ^^
Ii na…

یک پنجشنبۀ خوشایند به همراه آذر؛ به صرف لاته و چیز کیک همیشکی در «رئیس» نوستالژیک.
همم… ^^
Ii na…
دورۀ میرزا آقا خان نوری، یه مشت چاه کن آورده بودن که دور محدودۀ خان مورد نظر رو قنات بکنن. خب به آب نمی رسید لامصب؛ هرچی چاه کن ها میگفتن آب نمیده، دست بردار نبودن.
آخرش یه عده رو کردن به چاه کن ها که: درسته که به اینها آب نمیده؛ ولی نون که به شما میده!
حالا حکایت اصرار ماست و انکار اینها!

心臓が動いてることの 吸って吐いてが続くことの
心がずっと熱いことの
確かな理由
雲の向こうの銀河のように,どっかで失くした切符のように
埋もれる前の歴史のように, 君が持っているから
این واقعیت که قلب من می تپه، اینکه به نفس کشیدن ادامه میدم
این که قلبم سرشار از احساسه، دلیلی برای تمام اینها هست؛
درست مثل کهکشانی که در پس ابرهاست، مثل بلیطی که نمی دونی کجا گمش کردی،
مثل تمام اتفاقاتی که قبل از به دنیا اومدنت افتاده باشه، جواب تمامشون رو میتونی درون خودت پیدا کنی.
BUMP OF CHICKEN
ANSWER
چند وقت پیش صحبت بود که یکی از بچه ها قراره پایان نامه ش رو روی آموزش مدیریت بحران ژاپن بنویسه. اون مساله منتفی شد تقریبا؛ اما فکرش رو که بکنی قوی ترین مدیریت بحران رو در واقع ماها داریم نه اونها. ما یاد گرفتیم از سر صبح که پامون رو از خونه میذاریم بیرون آماده باشیم برای ترافیک، برای بارون، برای گره خوردن زندگی به هم، برای حقوقی که دیر میشه، برای مترویی که خراب میشه و الی آخر.
زمانی که اصل زندگیت مبتنی بر بحران باشه، مدیریت بحران اساسا نمی تونه برات معنای بخصوصی پیدا کنه. چون یک وضعیت حداقلی تبدیل به وضعیتی حداکثری شده و دیگه در قالب استثنائات نمی گنجه.
واقعیت اینه که به خاطر نظم حاکم بر جامعۀ ژاپن، مدیریت بحران در سطح کلان معنای واقعی پیدا می کنه؛ این آدم های رشد یافته با نظم جامعۀ صنعتی هستن که نیاز دارن مدیریت بحران رو حتما یاد میگیرن. آدم هایی که وقتی وضعیت از حالتی چارچوب بندی شده به حالتی آشوبناک تغییر می کنه بتونن به نوعی از پس موقعیت بربیان.
ما اما در سطح کلان، مدیریت بحران رو نمیشناسیم؛ وگرنه در سطح خرد حقیقتا هر روز در حال مدیریت بحرانیم.
پ.ن: به بهانۀ بدترین خرابکاری دوره و ارائۀ مهمترین کورس ترم که فقط 5 ساعت برای رفع و رجوعش زمان داشتم.
من به مرزی میان خوش بینی، خوش زیستی و واقع بینی باورمندم.
این به اون معنیه که آدم های صورتیِ سرشار از اعتقاد به کائنات و بالندگیِ روز به روز و نیمۀ پرِ مسلم لیوان، وای چه آسمون قشنگه، چقدر مست و ملنگه، همونقدر حالم رو به هم میزنن که آدم های نهیلیستِ بی اعتقاد به همه چیز.
منم به عنوان یک علاقمند به تفکرات اومانیستی، به انسان باور دارم؛ ولی ترجیح میدم تا قبل از اینکه گندش در بیاد ترمز رو بکشم.
هر چیزی به اندازه ش خوبه؛ باید فهمید این رو.
آخر دی ماه یه دو هفته ای میرم ژاپن.
خوب شد که در مورد سفر چین هنوز جدی نشده بودم لول
سرِ ملت ما هر چند وقت یکبار به یه چیزی گرمه.
این روزها Snapp نقل محافله گویا.
پ.ن: چیز خوبیه البته؛ بحثی سرش ندارم! لول
«هزینۀ فرصت» یکی از معدود مفاهیمیه که تصور می کنم هر کسی توی زندگی باید باهاش آشنا بشه.
این مفهوم به اون معنیه که تو آگاه باشی با هر انتخابی، فرصت یا فرصت های بالقوۀ دیگری رو که می تونستن در دستۀ انتخاب های تو قرار بگیرن، از دست میدی.
مثلا اگر تصمیم میگیری که کتاب فلان رو بخونی، دیگه نمی تونی زمان تصمیم گیری شده ات رو صرف خوندن کتاب Y بکنی. برای خوندن کتاب Y نیاز داری که بعدا دست به تصمیم گیری جدیدی بزنی. آدم ها در طول زندگیشون هر روز و هر روز در حال انتخاب و ترجیح یک چیز بر چیز دیگه هستن، خوبه این رو بدونن که در ازای تمام این به دست آوردن ها، چه چیزهایی رو هم دارن از دست میدن.
تصمیم گرفتن و انتخاب کردن، هزینه داره بچه جون؛ و زمان، اغلب کمترین هزینه ایه که هر آدمی باید برای انتخاب هاش بپردازه…
یعنی هلاک اون آدم های چاقی ام که سعی می کنن تو ماشین، کوچولو بشینن!
«آ…! رنگش رفته!»
دیروز که ایستاده بودم کنار پنجره و چای میخوردم متوجهش شدم. چند وقتی بود که سراغی ازش نگرفته بودم.
در تمام مقاطع زندگی من یه جایی، یک تکه کاغذ وجود داشته که من هر روز و هر روز، روش از چالش های هیجان انگیز زندگیم نوشتم. قرعۀ مکان آخرین تکه (به جز کمد دانشکده که به دیواره ش یه یادداشت در بسته چسبیده) به گوشۀ کتابخونه م افتاده بود. از اینکه میدیدم رنگ جوهر اغلب خطوط پریده، کمی تعجب کردم.
Maa… به هر حال هر روز طلوع خورشید رو هم تجربه کرده؛ ^^
داستان «نبرد» ها و «توانستن» های رنگ پریدۀ ایام من…