هیچوقت آدمی نبودهم که موقعیتهای جَوّی، ایام خاص یا روزهای منحصر به فردی از هفته روی احوالاتم تاثیر منفی داشته باشه. جز اینکه هیچوقت دوست نداشتهم وقت گرگ و میش غروب توی تخت باشم. احساس خوبی به من نمیده. اواسط هفتۀ بیماری، در حالی که احساس میکردم روحم تنها به اتکای نخی هنوز به بدنم متصله، یکبار دور و بر ساعت هفت صبح از خواب بیدار شدم و بدون اینکه تکونی بخورم، تو تاریک و روشن روز از پشت پردههای کشیده، نگاهی به اطراف اتاق انداختم. تا اون زمان هرگز این همه دلگیر به نظر نرسیده بود. منطقم هِی میزد که «حالت خوش نیست! فقط همین!» اما دلم اصلا از اندوه ماجرا خوشش نیومده بود. از ترکیب حال بد و سکوت اتاق، از نورهای رنگ پریده، از تصور «حال» و حتی رسم «آینده» در اون لحظات، هیچ خوشش نیومده بود…
Do you ever wonder what it′s like
Losing what you cannot be without? 「+」
Sunday. October 18, 2026. 09:27 P.M
26 مهرماه 1405