یکی از چیزهایی که از قضا هر آدمی دیر یا زود باید یاد بگیره، نسبت میان خواستهها و امکاناتشه. نه از اون جهت که اندازۀ خواستههاش رو کوچیک کنه؛ بلکه از اون جهت که بفهمه هر خواستهای، برای واقعی شدن یک زمین مناسب نیاز داره.
رئیس من از اون دست آدمهاییه که آرزوهاش معمولاً چند کیلومتر جلوتر از امکاناتش حرکت میکنه. مثلاً یک دوره تصمیم گرفته بود یک واحد آموزشی چند صد نفره راه بندازه؛ در حالی که همین موسسۀ کوچیکی که داره، هنوز با هزار جور مسئلۀ مدیریتی و اجرایی دستوپنجه نرم میکنه.
یک بار هم رفت و یک عمارت قدیمی خرید. دریـــــا! نه اینکه برنامهی مشخصی براش داشته باشه؛ قیمت خوبی داشت! به قول خودش مفت بود! عمارت دو طبقۀ ده اتاقه رو که خرید، بعد تازه افتاد به صرافت اینکه حالا باهاش چه کنیم خوبه! تصمیمی که هنوز بعد از دو سال، شخصا در حال کلنجار رفتن با عواقبش هستم.
از نقشههای فضایی آیندهش، گویا یکی هم همکاری با یکی از موسسات آموزشی کشور کامبوج هست؛ البته بعد از اینکه چهار ماه قبل، 48 ساعت از زمان من رو صرف سفری به قصد پروژۀ دیگهای کرده بود که بعدا مشخص شد اصلا بهش احتیاجی نبوده.
من منکر خواستههای بزرگ نیستم، اما واقعیت اینه که جاهطلبی حتی در معنای خوبش وقتی معنا پیدا میکنه که آدمیزاد بتونه فاصلۀ بین «میخوام» و «میتونم» رو تخمین بزنه و برای پر کردنش برنامه داشته باشه؛-خصوصا اگر در یک پست کلیدی باشه- در غیر این صورت خواستۀ بزرگ لزوماً نشون دهندۀ نگاه بزرگ نیست.
حکایت ملانصرالدین که کنار دریا نشسته بود و قاشققاشق ماست میریخت توی آب دریا و هم میزد. ازش پرسیدن چکار میکنی؟ گفت میخوام دریا رو دوغ کنم. گفتن که دوغ نمیشه. گفت میدونم که نمیشه؛ ولی اگر بشه، چی میشه!
حالا حکایت آدمهایی مثل رییس معرکۀ ماست.
Monday. August 31, 2026. 10:57 P.M
9 شهریور 1405