25MAY

+

ماه May?

اجالتاً تمامش صرف ساخت و تست و پخش Config، برای بچه‌های داخل ایران شد. شما هم اگر تحت اپراتور همراه اول و یا وای‌فای خانگی هستید، می‌تونید هر زمانی برای گرفتنش به من پیام بدید.

Monday. May 25, 2026. 12:20 P.M

   4 خرداد 1405

21MAY

ぬらりひょん

Professor Mohammad Naghizadeh (1942-2026)

時々、先生の机を思い出す。本に囲まれていた、あの机。
その隣の大きな机には、朝も少し遅くなると、心地よい陽の光が差し込んでいた。あの不思議で、どこか心の奥に残る光景を、きっとずっと忘れないと思う。

なぎさ先生、さようなら…

پ.ن: از روزهای سختی که پشت‌سر می‌گذاریم…

Monday. May 11, 2026. 08:30 A.M
   21 اردیبهشت 1405

08MAR

کوری

سارتر یک جایی هست که می‌گه:

نه می‌توانیم بمیریم، نه می‌توانیم زندگی کنیم، نه می‌توانیم همدیگر را ببینیم، نه می‌توانیم همدیگر را ترک کنیم. به تنگنای عجیبی افتاده‌ایم!

و این مصداق جنگ، چنددستگی و تضاد آنچنانی عقیده‌ست؛ سه پرده از وضعیت این روزهای ایرانیان در سرتاسر دنیا.

پ.ن: البته عمیقا تردید دارم که دیگه «اختلاف عقیده» لغت درستی برای این گزاره محسوب بشه.

Sunday. March 08, 2026. 16:10 A.M

17 اسفند 1404

14FEB

三姉妹

از لذت‌های دوران بزرگسالی همانا داشتن خواهرها و برادرهاییه که در حین نوشیدن چای و قهوه، انجام بحث‌های هیجان‌انگیز و بازی‌های گاه و بی‌گاه چند ساعتی از شنبه‌هاتون رو در کنارشون خوش بگذرونید.

Saturday. February 14, 2026. 18:25 P.M
   25 بهمن 1404

10JAN

血まみれ

We are the champions, my friends…

And we’ll keep on fighting till the end…

Queen (+)

Saturday. January 10, 2026. 11:45 P.M
   20 دی 1404

10SEP

+

من بی‌نهایت لذت می‌برم؛

از کافئین، از حکایت هیولاها و روبات‌ها، از تماشای آدم‌ها، از نوشتن زیاد، از مشغول بودن به کارهایی که دوستشون دارم، و کنار گذاشتن آدم‌هایی که وجودشون برای من آزار دهنده‌‌ست.

Wednesday. September 10, 2025. 20:45 P.M
19 شهریور 1404

24AUG

When I’m gone…

یکی از اون خوشبختی‌های اکید روزگار، شاید یکی هم این باشه که رفقایی داشته باشی برای خوندن و تماشا کردن و فلسفه‌بافی‌های طولانی مدت در مورد پرونده‌های خاص!

یکی از نمونه‌های بسیار شاخصش شاید دوران نوجوانی من و بهنام باشه که با Sandman گذشت. با اختلاف زیاد، تنها داستان کمیک‌استریپ مورد علاقه من در تمام دوران. اگر تنها یه پارک بیشتر از پارک گفتگو شاهد قدم‌زدن‌ها و گپ زدن‌های ما در این مورد بوده باشه، شاید که بشه در این مورد دست روی پارک ملت گذاشت. برِ خیابون ولعیصر؛ فضای بی‌نهایت برای راه رفتن و روده‌درازی از هر نوع.

فصل دوم که منتشر شد، قرار گذاشتیم که تمامش رو با هم تماشا کنیم. تماشای هر بخش از این فصل که با فاصله زمانی حدودا یکماه از هم منتشر شد، تقریبا چند هفته‌ای طول کشید و از حق نگذریم حتی مرارت‌های تنظیم فاصله زمانی و ساعات کاری مانع نقشه‌ها و خوش‌گذرونی‌هامون نشد.

من تمام اقتباس‌های مدرن این اثر رو دوست دارم و بگمانِ من شاید که این اقتباس تصویری، یکی از نزدیک‌ترین و پر جزئیات‌ترین اقتباس‌هایی بوده باشه که امکان داشت با توجه به ظرفیت‌های موجود در چند سال اخیر و تحت فضای رقابت، از یک اثر ادبی فانتزی و عامه‌پسند ساخته بشه. یا بگذارید دقیق‌تر بگم، اگر تاثیر trend های به راه افتاده در خصوص gender equity و queer و از این دست خزعبلات رو نادیده بگیریم. به هر حال… این نوشته در مورد کم و کیف خود اثر نیست. در مورد پروندۀ ویژۀ داستانی بود که چه با ورژن صوتی آمازون و چه با مرور چندباره داستان بین ما، بارها باز و بسته شد و ما هر دو بهانه‌ای پیدا کردیم تا طی سال‌ها دوباره و دوباره در مورد کم و کیف داستان و حقیقت دنیا و آدم‌هاش گفتگو کنیم. خلاصه اینکه این حرکت کذایی به عنوان آخرین برگ از این دفتر، اینقدر به طرز معنی‌داری به من (و گمان می‌کنم که به او هم) مزه کرد که تمام بی‌خوابی‌های شب‌های قبل رو شست و با خودش برد.

می‌دونم که به دلایل شخصی روزهای سخت و پرفشاری برای تو بود، اما شاید که جفتمون به چنین تغییر و اتصالی احتیاج داشتیم.

نهایتا اینکه خوش‌گذرونی با داستان‌هایی چنین طولانی و رفاقت‌هایی با طول و عرضی حتی بیشتر از اون رو برای همه آرزو می‌کنم. لول

Sunday. August 24, 2025. 1:51 A.M
   دوم شهریور 1404

03AUG

Home

واقعیت اینه که شخصا معتقدم نه تنها کلمات؛ بلکه چیزها هم روح و خاطره دارن. از این نظر، من و خرده‌فرهنگ‌های ژاپن روزگاری دور کاملا اتفاقی اما بجا، همدیگه رو پیدا کردیم. ارزش چیزها خیلی وقت‌ها به دلیل وجود خاطراتی هست که با خودشون حمل می‌کنن. برای همین، خیلی وقت‌ها دوست دارم که به جای هدایای بزرگ، از آدم‌ها چیزهای کوچیک و قابل حملی داشته باشم که قسمتی از داستان اون‌ها باشه. همۀ اینها رو گفتم که بگم کار بازیابی آرشیو اینقــــــــــدر کند و زمان‌بر پیش می‌ره که نگو و نپرس!

اما با وجود همین چند ماه و سالی که تا الان موفق به بازیابی و انتقالشون شدم، اینجا هر روز بیشتر شبیه خونه‌ای می‌شه که قبل از اینها بود. اگر اون‌ها نباشن، حقیقتا چه حاصل از داشتن پوسته‌ای خالی که اسم خونه رو روش بذاری؛ هممم؟

Saturday. August 3, 2025. 00:10 A.M
12 مرداد ماه 1404

25JUL

–

You can be me when I’m gone…

Friday. July 25, 2025. 11:20 A.M
   سوم مرداد 1404

07MAY

A Kind Word & a Friendly Face…

از شما چه پنهون، تا سال‌ها بر این باور بودم که عزیزدل مورد نظر می‌تونه بسیار از اونچه که حتی خود من فکر می‌کنم هم، عزیزتر باشه. این حس عجیب چندین سال در من ادامه داشت تا اینکه اون چند روز کذایی از راه رسیدن. از چند ماه قبل برنامه‌ریزی کرده بودیم و قرار بود که تعطیلات golden week رو با هم بگذرونیم. پنجشنبه شب از سرکار که زدم بیرون، معطل نکردم خرت و پرت‌هام رو جمع کردم و نصف روز زودتر، شبانه راهی توکیو شدم.

احساسات آدمیزاد هم چیز غریبیه جدا. ما سال‌ها با هم وقت گذروندیم، در برف و بوران و باران و آفتاب زل، خیابون‌های تهران رو گز کردیم، صبحونه و ناهار و شام خوردیم. حرف زدیم، با هم «زمان» گذروندیم. هنوز هم وقتی فکر می‌کنم که چه چیزی اون چند روز رو اینقدر متفاوت کرد، سر در نمیارم، آیا تفاوت آهنگ کنش و واکنشمون بود؟ حرف‌های تازه‌ای زدیم؟ چه چیز غیرمعمولی اتفاق افتاد که اون باور کذایی ناگهان اینقدر با سرعت من رو ترک کرد و جاش رو به خلا غمگنانه‌ای داد. حقیقتا جوابی برای این سوال ندارم. هنوزم که هنوزه ترجیح می‌دم تصورکنم که تمام اینها از ابتدا تا به انتها حاصل فعل و انفعالات شیمیایی مغز خودم بوده و بس.

نهایتا اینکه صبح روز آخر درست زمانی که راهی فرودگاه شد و من راهی توهوکو، یقین داشتم که چیزی در من تمام شده؛ باوری که شاید هرگز نباید به این شکل شروع می‌شد.

و اما این شاید حکایتِ باورِ سال‌ها صدا زدنت باشه. درست همونطور که تو همیشه بهش جواب می‌دی…«عشق». بیشتر از اونچه که نام هم رو صدا کنیم؛ حتی امروز.

Wednesday. May 07, 2025. 09:20 P.M
   17 اردیبهشت 1404