29MAR

百鬼夜行

می‌پرسد که چرا اسم قبلی نه! مگر چه مشکلی داشت؟ می‌پرسم که اسم قبلی چه بود؟

می‌خندد و جوابی نمی‌دهد.

جواب سر راستش می‌شود همین؛ آنهایی که می‌خواندند، به یادشان نمی‌ماند. نیست که هرگز به خوانده شدن فکر نکرده بودم؟ به چشمم هم نیامده بود. ماجرای دامنه و سایت که پیش آمد، دیدم که فرصتش حالاست. قول نمی‌دهم که این یکی بهتر تلفظ بشود اما حداقل راحت‌تر در خاطرتان می‌ماند. راستش سال‌هاست که از آن استفاده می‌کنم و چندجایی روی قالب و اسم و رسم سایت قبلی هم جا خوش کرده بود که خب لابد همان زمان هم کسی نمی‌توانست بخواندش اما یادآور چیزهاییست برای من، و بیشتر از هر چیز یادآور خود من. خلاصه اینکه، تصمیم سختی از آب در نیامد.

و اما در جواب عمیق‌تر به سوال «چرا اسم قبلی نه؟» شاید که خنده‌دار باشد اما داستانی را به خاطرم آورد: حکایت آن آقای سالخورده‌ای که زن بسیار جوانش پروانه‌وار به دورش می‌چرخید و قربان صدقه‌اش می‌رفت. آشنایی به او نهیب زد که «به دنبال پول توست! شاید هم که به آن کارخانه چشم دارد!» مرد با لبخندی پاسخ داد «می‌دانم! اما مشکلش چیست؟ آن پول‌ها منم! ویلا و ماشین، آن کارخانه هم منم! مگر من چیزی به جز تمام اینهام؟»

همه اینها را گفتم که بگویم آن «ناکجاآبادی» که در جستجویش به اولین نوشته‌های من رسیدید، منم. آن «کیتسونه‌دونو»ی زیر نقاب و تمام آن «صد هیولایی که در گرگ و میش صبح خیالات پرسه می‌زنند» هم منم. حتی نثرِ ثقیل و ناآشنایی که خواندید و تقریبا هیچوقت از آن استفاده نمی‌کنم هم جنبه دیگری از من است که یکجایی برای خودش وجود دارد و از «کنترل کلمات» نهایت لذت را می‌برد.

برای شما می‌تواند هر کدام باشد که راحت‌ترید، اما در نهایت همه اینا منم و سر که بگردانید، ردپای تمامشان را اینجا پیدا خواهید کرد.

Saturday. March 29, 2025. 09:50 P.M
   9 فروردین 1404

18MAR

言霊

از شگفتی‌های (بخوانید ناخوشایند) زندگی یکی هم اینکه همه چیز بر وفق مراد آدمیزاد پیش نمی‌ره.

یک سالی می‌شد که مشغله‌ها و دل‌نگرانی‌ها انرژی زیادی ازم برده بودن و فعالیت چندانی هم نمی‌کردم. نه اینکه این روزها وضعیت بهتر از قبل شده باشه؛ اما اون زمان با خودم فکر کردم که پایین کشیدن کرکره اینجا برای چند وقتی، شاید محض خاطر ذهن شلوغ خودم هم که شده فکر چندان بدی نباشه.

این شد که فعالیت سایت رو به حالت تعلیق درآوردم و دو سالی، کمتر از خود درونم خبر گرفتم. لابد می‌پرسید که بعدش چطور شد؟ نتیجه کار حقیقتا عجیب بود. وضعیت به طرز غافلگیر کننده‌ای از اونچه که فکر می‌کردم هم مشکل‌تر شد. کمتر به موسیقی گوش می‌دادم، کمتر به درون خودم رجوع می‌کردم و کمتر دستی روی شونۀ خودم می‌زدم…

طول کشید تا فهمیدم اما… نهایتا کاشف به عمل اومد که قرقرۀ زندگی به هر درجه و اندازه‌ای که باشه برای منی که تمام عمر نوشته‌م و کنکاش کردم، تا چه اندازه از هیچ بهتره!

اما ماجرا به همینجا ختم نشد. در طول این یکسال به لطف سرویس دهی بی‌مانند! سرویس‌دهنده ایرانی، بدون اینکه بدونم دسترسی به هاست و قسمتی از داده‌ها رو از دست داده بودم؛ و این تیر خلاصی بود به مغز خسته و ذهن شلوغ و پر سر و صدای من…

امروز که این متن رو می‌نویسم، بخش زیادی از کارهای راه اندازی سایت جدید رو انجام داده‌م و تصور خوبی دارم که به لطف آرشیو اینترنت و بک‌آپ‌های قدیمی خودم، امکان بازگردانی تقریبا 100 درصد از نوشته‌ها وجود داشته باشه اما قطعا کار زمان بری خواهد بود. ضمن اینکه این پایگاه همچنان تا مدتی به صورت عمومی در دسترس نخواهد بود.

شاید اگر روزی دوباره سر از فضای عمومی خانۀ مجازی من دربیارید، بپرسید که چرا اسم دامنه تغییر کرده؛ اما اون داستانیه که به وقتش یک روز دیگه در موردش حرف خواهم زد.

Tuesday. March 18, 2025. 08:30 P.M
   28 اسفند 1403

07JAN

愛しい

حکایت دیدار خوشایندی که بعد از دو سه سال زنده شد.

پ.ن: و رئیسی که دیگه رئیس نبود…(؟!)

Sunday. January 7, 2024. 2:40 A.M
   17 دی 1402

10MAY

Dream of the Endless

برای این پنل، می‌شه مرد!

هر زمان که توی بازخوانی‌های چند وقت یکبارم به این بخش از کمیک می‌رسم، دوست دارم ساعت‌ها در موردش حرف بزنم و صفحات زیادی رو ازش سیاه کنم؛ از رویارویی و تغییر، از احساس وظیفه، از مرگ یک «رویا»…

P.S: The Sandman #47 (1989) – Neil Gaiman

Tuesday. May 10, 2022. 00:51 A.M

   20 اردیبهشت 1401

27FEB

+

PUSH AND PULL, LIFE AND DEATH, GOOD AND EVIL
YIN & YONG

Friday. Feb 27, 2021. 00:30 A.M

9 اسفند 1399

12AUG

+

از زمان آخرین فعالیتم تو «آکادمی فانتزی» که روزگاری نقش خونۀ مجازیم رو داشت، مدت‌ها می‌گذره. خسته شده بودم از اون ماجراها؛ منزجر از اون آدم ها و تمام اون بحث‌ها…

اینها رو گفتم که بگم دو هفته قبل به دنبال قطعه‌ای موسیقی، وارد فروم نسبتا تازه ساختی به نام Animparadise شدم. با فریدا نامی صحبت کردم و با کنشین نامی آشنا شدم. احساس خوشایند گم شدن توی تالارهای ناآشنا رو دوست داشتم؛ بهم احساس زندگی تو قلعۀ هزار اردک رو می‌ده! لول به نظرم اومد که شاید دلم بخواد دوباره مدتی توی این فضا زمان بگذرونم و با این آدم‌ها گپی بزنم. بنویسم و با بقیه از داستان‌ها بگم.

چقدر ممکنه که بتونم تو این محیط جدید و در کنار آدم‌هاش دوام بیارم؟ همم… فعلا جوابی براش ندارم.

پ.ن: یادم میاد وقتی اومدیم تو این خونه نه سال بیشتر نداشتم. مامان اینا از من و نگار پرسیدن که کدوم اتاق رو دوست دارین؟ و من در جستجوی اون اتاق کذایی با تک پنجره قدی هیجان انگیز و بزرگش، دوان دوان به هر سه اتاق خونه سرک کشیده بودم. اگر که پرسیده باشید، چنین احساسی داره احساس زندگی در قلعۀ هزار اردک!

Thursday. Aug 12, 2009. 07:45 P.M
     29 مردادماه 1388

06AUG

+

تمام عمر نوشته‌م…

گاهی به نظر می‌رسه که روزگار وبلاگ نوشتن به سر اومده باشه؛ اما برای من ادامه‌ای هست برای اونچه که تا چشم کار می‌کنه، از قبل وجود داشته. و در هر حال، همیشه تفاوت‌هایی وجود داره بین به اشتراک گذاشتن نوشته‌ها با نگه داشتنشون روی کاغذهای خودت.

شاید بعدها دلم بخواد که بعد از سال‌ها نوشتن از خودم بپرسم «خب؛ بعدش؟»

این روزها احساس می‌کنم که به روابط جدیدی نیازی ندارم .آشنایی هرچند مختصر در سال‌های گذشته، با افراد مختلف بسیار آروم و رضایت‌بخش بوده.

معمولا جایی آروم و قرار ندارم؛ اما پس از سال‌ها 360 نویسی و فعالیت‌هایی در آکادمی فانتزی و گوشه کنارهایی نام آشنا، فعلا اینجام…

می‌پرسید تا کی؟ همم جواب این سوال رو حتی من هم ندارم… ;-)

،Thursday. Aug 06, 2009. 07:31 P.M
  15 مردادماه 1388