این خیلی خوبه که حس می کنی اهدافت این همه دست یافتنی شدن؛ صرفا به این شرط که دچار توهم سهولت دسترسی نشده باشی.
این خیلی خوبه که حس می کنی اهدافت این همه دست یافتنی شدن؛ صرفا به این شرط که دچار توهم سهولت دسترسی نشده باشی.
احساس دو گانۀ عجیبی نسبت به پروپوزال و 30 صفحۀ آغازین فصل اول پایان نامه م دارم.
چیزی شبیه به اینکه استاد راهنمام بعد از خوندن این 30 صفحه یا بهم میگه باریکلا! عجب چارچوب نظری خوبی نوشتی؛ یا اینکه میگه پاشو جمع کن از اتاقم برو بیرون! =))
کِلک ما نیز زبانی و بیانی دارد…
بذار یه واقعیتی رو بهت بگم؛ آدمهایی که از لغاتی مثل «متنفرم»، «عاشقم» و یا مثلا «به جهنم» زیاد استفاده میکنن، هنوز خیلی راه دارن تا بشه به عنوان یه موجود بالغ اجتماعی و قابل اتکا، روشون حساب باز کرد.
رفتارهای صفر و صدی نشون دهندۀ رک و راست بودن تو نیستن؛ صرفا نشون میدن که تو چقدر در کنترل عواطف، احساسات و منطقت ضعیف عمل میکنی.
و ناگهان قورباغه ای درون شکمش شروع به بالا و پایین پریدن کرد…
من برای آدمهایی که دوست ندارن به خودشون هیچ کمکی بکنن، تره هم خرد نمیکنم.
描いてた世界はどこにもなく、だからこそ強く生きれるよ。
O Boromir! Beyond the gate the seaward roads runs south”
“…But you came not with the wailing gulls from the grey sea’s mouth
Departure of Boromir [Lament for Boromir]
The Two Towers, J.R.R Tolkien
چقدر امروز از زمزمۀ خاطره انگیزش لذت بردم.
خب… حالا بعد از این همه ماجرا، برنامۀ هیجان انگیز بعدی چیه؟
حقیقتش این روزها کمی برای فشار گذاشتن خسته ام؛ اما با وجود دو تا مقاله، یه سمینار و یه پایان نامه و باقی تشکیلات زیرساختی که البته هر کدوم به تنهایی لذت بخش ان، (اوه؛ البته کار دفتر هم هست) به نظر میاد که چهار ماه پر مشغله ای در انتظارم باشه.
همم ^^
پ.ن: و این نیم سال سرنوشت ساز…
از تو یکدونه بیشتر توی دنیا نیست؛ ولی خوشت بیاد یا نه، کیفیت این یگانگی برای آدمها مهمه.
یاد بگیر که چطوری به دنیا و آدمهاش بیشتر لبخند بزنی.
遠くから、君が壊れる音、聞こえてた…
و از دور، صدای در هم شکستنت رو شنیدم…
「硝子の瞳」
シド