چند وقت پیش صحبت بود که یکی از بچه ها قراره پایان نامه ش رو روی آموزش مدیریت بحران ژاپن بنویسه. اون مساله منتفی شد تقریبا؛ اما فکرش رو که بکنی قوی ترین مدیریت بحران رو در واقع ماها داریم نه اونها. ما یاد گرفتیم از سر صبح که پامون رو از خونه میذاریم بیرون آماده باشیم برای ترافیک، برای بارون، برای گره خوردن زندگی به هم، برای حقوقی که دیر میشه، برای مترویی که خراب میشه و الی آخر.
زمانی که اصل زندگیت مبتنی بر بحران باشه، مدیریت بحران اساسا نمی تونه برات معنای بخصوصی پیدا کنه. چون یک وضعیت حداقلی تبدیل به وضعیتی حداکثری شده و دیگه در قالب استثنائات نمی گنجه.
واقعیت اینه که به خاطر نظم حاکم بر جامعۀ ژاپن، مدیریت بحران در سطح کلان معنای واقعی پیدا می کنه؛ این آدم های رشد یافته با نظم جامعۀ صنعتی هستن که نیاز دارن مدیریت بحران رو حتما یاد میگیرن. آدم هایی که وقتی وضعیت از حالتی چارچوب بندی شده به حالتی آشوبناک تغییر می کنه بتونن به نوعی از پس موقعیت بربیان.
ما اما در سطح کلان، مدیریت بحران رو نمیشناسیم؛ وگرنه در سطح خرد حقیقتا هر روز در حال مدیریت بحرانیم.
پ.ن: به بهانۀ بدترین خرابکاری دوره و ارائۀ مهمترین کورس ترم که فقط 5 ساعت برای رفع و رجوعش زمان داشتم.