تو فیلم Twelve Years a Slave، یه جایی نزدیک به اون آخرها، بعد از اینکه Platt داستانش رو به آقای Bass میگه و او با قولی که به Platt میده مزرعه رو ترک میکنه، سکانس بینظیری وجود داره که هنوز هم فکر میکنم فراموشنشدنیترین سکانس فیلم ـه. ابتدا چند صحنۀ کوتاه از گذر زمان، همراه با پس زمینۀ خورشید در حال غروب، نسیم ملایم… و ناگهان صحنهای تلفیقی از احساس تعلیق و سکون، سکوت کرکتر، انتظار و هراسی مبهم از سرانجام قولی نامعلوم در چهرۀ گنگ و ناباور Platt؛ صدای جیرجیرکهای آخر تابستان.
البته نه احساس Platt رو؛ اما این روزها به نوعی حس کلی اون سکانس کذایی فوقالعاده و میزانسن دلپذیرش رو دارم؛ آرام، معلق، در سکوت و منتظر…