من هیچوقت طرفدار عقیدۀ محبوب «دورانِ خوشِ کودکی» نبودم. نه اینکه دوران کودکی جالبی نداشته باشم؛ نه. صرفا اینکه احساس نمیکنم دوران معرکهای بوده که مثل خیلی از آدمها انتخاب دوبارهم برای تجربه کردن باشه یا اینکه مثلا احساس کنم مزیت خیلی بخصوصی داشته که دو چندان درخور توجهام باشه. اتفاقا میتونم هزار و یک دلیل بیارم اندر مزایای «دوران خوش بزرگسالی»! و نه فقط این؛ بلکه واقعیت وزن و لذتشون که صرفا با مسئولیتهای بزرگسالی معنا پیدا میکنه. احتمالا همونهایی که عموما مردم به خاطرشون ترجیح میدن پناه ببرن به دوران به اصطلاح بیدغدغۀ کودکی.
از قضا یکیشون هم این میتونه باشه که با عزیزی بشینید زیر نور کمرنگ شمع و در حال استعمال کافئین (شاید هم مِی؛ اگر که اینطور ترجیح میدید) بعد از نیمههای شب، مثل دو تا آدم بزرگسال از تراوشات عمیق ذهنتون در مورد آدمها و حتی شاید در مورد هم، صحبت کنید و لذتش رو ببرید.
و اگر هنوز متوجه نشدید، تو همین یک نیمچه پاراگراف چه بسیار نبایدها و خط قرمزهای دوران خوش کودکی که پشت سر گذاشته نشده!، که بهتون یادآوری کنه بهتره امشب زود بخوابید چون فردا باید برید سر کار و یه آدمبزرگ مسئولیتپذیر باشید. شما رو نمیدونم؛ ولی در حال حاضر همین دو خط میتونه باعث بشه که فعالیتهای منتهی یه پرداخت قبوض و اجارهخونه رو به توپبازی شادمانه تو کوچه و خواب بیدغدغۀ جلوی بخاری ترجیح بدم! لول
پ.ن: من منکر مزایای بیدغدغگی نیستم؛ ولی واقعیت اینه که هیچ دورهای از زندگی آدمیزاد، خالی از دغدغه نبوده و نیست. صِرف اینکه به یادشون نمیاریم، به این معنا نیست که وجود نداشتن. :-)
Sunday. October 11, 2026. 11:57 P.M
19 مهرماه 1405