دوست داشتم supervisor ای داشتم که خودم برای همه بودم؛ کسی که حواسش یه پشت سرت باشه، پیگیر باشه، کنارت بایسته وقتی بقیه روبهروت ایستادهن.
دوست داشتم گاهی رفقایی که دوستشون دارم، رفاقت رو کمی شبیهتر به چیزی که خودم از رفاقت احساس میکنم، تجربه میکردن؛ نه لزوما بهتر یا بیشتر، فقط کمی نزدیکتر. البته انکار نمیکنم که در رفاقت همیشه آدم خوششانسی بودهم. اما گاهی فکر میکنی که شاید فقط یک قدم بیشتر، حالت رو تا چه اندازه بهتر میکرد؛ یا حتی فقط یک سؤال بیشتر، اینکه تو «ف» بگی و او تا فرحزاد بره و برگرده.
دوست داشتم احساس کنم که برای حال خوب خودشون، حقیقتا همونقدر تلاش میکنن که من برای دیدن حال خوب اونها. تا هر بار دلت، برای نوری که میتونست زودتر به زندگیش برگرده، اینطور نگیره. گاهی چیزهایی میشنوی، اما نادیده میگیری؛ نیمۀ استدلالی مغزت به نیمۀ دیگه نهیب میزنه که چیز مهمی نیست، منظوری نداره، شاید که تصویر روشنی از موقعیت به او مخابره نشده. این یکی حالش خوب نیست، تقصیر او نیست. و حقیقتاً هم نیست…
گاهی بیشتر از خودِ نبودن آدمها، از نامتقارن بودن رابطههاست که خسته میشی؛ از بعضی ناهماهنگیهای ناخواسته، از اینکه گاهی خیلی ساده، در اون لحظۀ کذایی، فقط در محدوده فرکانس همدیگه قرار نداشته نباشین، حتی بدون اینکه لزوماً کسی برای چیزی مقصر باشه.
Wednesday. September 30, 2026. 7:10 A.M
8 مهرماه 1405