
گاهی پیش خودت میگی…
چقدر بعضی از آدمها توی این زندگی؛ عزیزن… دوست داشتنیان… عزیزن…
***
بعد از مرگ Shiki،
دلم برای هیچ چیز به اندازۀ خرگوش گردان پارچهایش نسوخت…
همون که تنهایی گوشۀ رختخواب، خوابیده بود…
***
کوزو…
خاطرت هست اون صدف کنده کاری شدهای رو که پارسال دادی بهم؟
برای من، تو همیشه یه شیطون کوچولوی پردردسر اما بامزه بودی که دائم نگرانم میکردی. عزیز بودی…
«سمپای»؛ ها؟
امروز بعد از یکسال اون رو از روی میز کارم برداشتم.
و تو؛ همین امروز برای من تموم شدی…
برای همۀ «تمام» کردنهای من زمان زیادی لازمه؛ گفته بودم که این نقطه ضعف منه، گفته بودم و تو این رو میدونستی…
حالا چطور شد؛
مزه کرد استفاده از اون نقطه ضعف؟
شایدم نه! تو هیچ زمانی منش شازده کوچولویی نداشتی… هنوز کوچیک بودی برای این حرفها…:-)
تقصیر از من بود که فکر کردم بندها، برای همۀ آدمها، توی هر سن و شرایطی حرف اول رو میزنن. اما اینطور نبود…
جا خوردم؛ دردم اومد.
اما تقصیر از خودم بود؛ شاید اعتمادی که کردم، از همون ابتدا حرکت درستی نبود…:-)
Monday. Jun 4, 2012. 12:42 A.M
15 خردادماه 1391