امشب یکی از کاربرای خوب بهشت، بهم پیام داده بود که نمیدونم چرا یه مدته دوست ندارم بیام اینجا. کاری ندارم انجام بدم، حس بطالت بهم دست میده. پرسید چی شد اون طرح کذایی که صحبتش رو میکردی.
یه لحظه احساس کردم دارم چه دست و پای بی نتیجه ای میزنم برای به حرکت در آوردن کادر مسئولمدیریت…
گاهی به خودم میگم من نباید اینجا به دنیا میومدم. همون چیزی که احتمالا همه یکدور به خودشون گفتن. به جای دیگه، یه مکان دیگه؛ جایی که آدمهاش برای هر روز و هر «بله» و «خیری» که میگن، مسئولیت قائل باشن.
آره؛ از تو چه پنهون به منم همین حس دست داده؛ اما چه کنم که خودم رو اینقدر مسئول میدونم که از زیرش در نرم. ولی خب؛ همه میدونن که هر چیزی انتها داره!
Friday. Jun 1, 2012. 11:37 P.M
12 خردادماه 1391