
با وجود اینکه اغلب معتقدن در بخشهای رو به بالای زندگیم خیلی سریع و دلچسب پیش رفتم، (و این در حالیه که خودم عموما به بخش دومش بیشتر معتقدم تا بخش اول) علاقۀ عجیبی دارم به اینکه بخشهای روزمرۀ زندگیم رو با ریتم و زمانبندی دیگهای جلو ببرم؛ بخصوص اون وقتهایی که برای مدت زمان بلندی تنهام، زمانهایی که بقیه ایران نیستن و یا اینکه به سفر بلند مدتی رفتن و من طبق معمول درگیر کارهای دفتر و دانشگاهم، شکل خیلی چیزها به طرز عیانی ممکنه فرق کنه؛
شکل دوش گرفتنهای ساعت دوی شب، آشپزیهای نیمه شب به بعد و قهوههای دم دمهای صبحِ کنار پنجره، به همراه زمزمههای یک قطعۀ آشنا.
حقیقت اینه که من به حس تعلیقِ آرامشِ لذتبخش روزمرگیهای زندگیم، به قطرات آبی که یک غروب تابستانی با دل فرصت از روی برگهای سوزنی و تازه آبیاری شدۀ درخت کاج میچکن، بینهایت علاقمندم…
@ مخاطب: گفته بودم؛ همم؟「از اینکه یرای شادی این همه دلیل کافی پیدا کردی، خوشحالم.」 چه خوب که این همه لذت میبری و دوستشون داری. تو هم… قوت قلب اون ها باش.
あ。。。言ってくれてよかった。