دل آدم برای چیزهای غریبی تنگ میشه گاهی؛
مثلا برای دومین میز از سمت راست کتابخانۀ فلان. همونجایی که وقتی از پنجرههای شیشهای بزرگ و بلند قامتش به آسمون ابری و نمناک ساعت شش بعد از ظهرِ یک روز پاییزی نگاه میکردم، دلم برای زندگی غنج میزد.
یا برای بعد از ظهرهای خلوت و بارون خوردۀ لابی دانشکده؛ همون زمانهایی که وقتی به لیوانهای چایمون ور میرفتیم و درمورد معاید شینتو گپ میزدیم، هر از چندگاهی با باز شدن در دو لنگۀ شیشهای، از سر نسیم خنک اون طرف شیشهها، آسمون تاریک و ماه درخشانش، خودمون رو سخت جمع و جور میکردیم…
خوب که فکر میکنم، به نظرم میاد که بخش قابل توجهی از احوالات خوشایند زندگی من، با هوای نمناک و خنک، پلههای سنگی و گاها پرچمهای در اهتزاز پشت پنجرهها، ارتباط معناداری داشته. لول
[+]一途な思い