نشستیم تو یه کافۀ دنج و خلوت نزدیک 仙台駅前 که فقط پنجرههای شیشهای بلندش ما رو از هیاهوی بیرون جدا میکنه. من با دستنوشتههام مشغولم و Chevy با داکیومنتهایی که شب باید تو جلسه ارائه بده. هر از گاهی سرم رو بلند میکنم و به رقص برگها تو جریان باد نگاهی میندازم؛ با همکارم گپ مختصری میزنم و هر دو در حال مزهمزه کردن قهوههامون، دوباره با اونچه که روی میز داریم، مشغول میشیم…
17NOV