بذارید یه مثال خیلی ساده و روزمره بزنم: سوار ماشین شدم کرایه 1800 تومنه. یه دو تومنی میدم و راننده چیزی بهم بر نمیگردونه. میپرسم «بقیهش؟» غرغر میکنه. مسافر کناری میگه «ای خانم!» که یعنی بیخیال! الان همه چیز گرون شده! و این سناریو به شیوههای متفاوت هر ماه تکرار میشه. توی خرید از مغازه، توی گرونی اجناس، توی صفهایی که هر ماه بلند و بلندتر میشه.
من شاید از جنبۀ مذهبی، خیلی آدم معتقدی نباشم؛ چه بسا نسبت به خیلی از این آدمها باورهای متفاوت و محکمتری هم داشته باشم؛ اما واقعیت اینه که به ساز و کار دنیا معتقدم. آدم باید گاهی هم کلاهش رو پیش خودش قاضی کنه. ما کی تبدیل شدیم به همچین آدمهایی؟ کی تبدیل شدیم به مردمانی اینچنین بد طینت و نابکار، که هی خودشون رو مثل قورباغهای که توی آب گرمِ در حال داغ شدن انداخته باشنش، با محیط و زمانه تطبیق میدن و در ازا عرصه رو به همنوعان خودشون تنگ میکنن؟ سر هم کلاه میذارن. کی به خودمون میایم و میفهمیم که چه بلایی سرمون اومده؟
بالاخره یه زمانهایی هم از راه میرسه که همه با هم، تر و خشک باید تاوان این اشتباهات رو بپردازن. اگر اسم اینها بلا نیست پس چیه؟ همهمون رو هم آب بیاد ببره اصلا تعجبی نداره. و مردم ما هنـــوز به این سطح از درک و فهم نرسیدن که متوجه بشن مشکل هیچوقت اون 200 تا تک تومنی ته حساب نبوده و نیست.
هیچ شکوه و افتخاری در زندگی تو سکوت و دست و پا زدن تو نکبت وجود نداره.
باید فهمید این رو.