گاهی گند میخوره به داستان. اوضاع اونطور که انتظارش رو داشتی، درست از آب در نمیاد. بعضا واقعیت با تمام ابعاد میخوره تو صورتت. گاهی ممکنه توی آینه نگاه کنی و از خودت بپرسی اگر صد بار دیگه توش نگاه کنم آیا قراره باز هم همین تصویر رو ببینم؟ گاهی فکر میکنی دیگه بی برو برگرد به خاطر سختی شرایط رد دادی. گاهی باورت نمیشه اگر شب بخوابی و صبح از خواب پاشی باز هم تفاوتی توی این واقعیت که گند خورده به جریان ایجاد نمیشه؛ دست آخر هیچکس اون طرف خط نیست که صبحهای دیرهنگام، وقتی دو ساعت قبلش از خواب بیدار شدی اما هنوز رغبت نکردی از تختت بیای بیرون، بهت بگه «سورپرایز! داشتم باهات شوخی میکردم.»
درست همین موقعهاست که میتونی اعتقادات دسته اولت رو بزنی زیر بغلت و سعی کنی با کمی تغییر استراتژی دوباره برگردی تو خط. میدونم مدتهاست که داری اینها رو به خودت میگی. اما سخت یا آسون، گاهی وقتها این تنها مسیر درستیه که برای رفتن وجود داره و برای رفتنش باید که شجاع باشی.
