08JUN

+

 

今、このとき

 

«حالا؛ و در همین لحظه»
Ima, toki o ikiru kimi ni  kono uta o okurou
…shita bakkari muite’ru ima no kimi ni

این آهنگ رو به تویی تقدیم می کنم که در همین لحظه زندگی میکنی؛
به تو و همین حالا؛ به تویی که سرت رو پایین انداختی…

kimi ga doushite naite iru no ka  boku ni wa nani mo wakaranai
?muryoku na boku wa kimi ni  ittai nani shite yareru no
boku wa kimi ja nai kara  kimi no kimochi nante wakaranai
“wakaru yo” nante kotoba  karugarushiku kuchi ni dekinai

بهم بگو چرا گریه می کنی؟ من نمیفهمم.
چطور می تونم در مقابلت اینقدر ضعیف باشم.
من جای تو نیستم؛ تا وقتی حرفی نزنی، نمی تونم حست رو درک کنم.
پس نمی تونم بی جهت بگم که تورو میفهمم.

Dakara oshiete  kimi ga kurushimu wake o
boku ni dekiru seiippai no koto  kimi ni shite agetai kara

پس بهم بگو که از چی رنج میبری؛
و بعد از اون، تمام تلاشم رو برای درکت می کنم…

Ima, toki o ikiru kimi ni  kono uta o okurou
seiippai ikiru kimi ni  kono uta o okurou
toki ni wa namida o  nagashite mo ii sa
dakedo ashita wa egao de ikou yo

این آهنگ رو به تویی تقدیم می کنم که در همین لحظه زندگی میکنی…
به تویی که تمام تلاشت رو برای زندگی می کنی؛
هیچ عیبی نداره که تمام این لحظه رو از ترس گریه کنی؛
اما با لبخند به استقبال فردا برو…

Itsumo ganbaru kimi da kara  hontou ganbarisugiru kimi da kara
mou ganbaranakute ii  tama ni wa zuru datte sureba ii
bukiyou ni shika ikirenai  sonna kimi no ikikata ga suki sa
waratta toki no sono me ga  boku wa hontou ni suki da yo

میدونم که همیشه تمام تلاشت رو می کنی، واقعا تمامش رو!
اما حالا نیازی به این همه سخت کوشی نیست. هیچ عیبی نداره اگر کمی به خودت استراحت بدی؛
حتی میتونی گاهی «قشنگ» زندگی نکنی. به هر حال من روش زندگیت رو دوست دارم.
چشمات رو دوست دارم زمانی که میخندی!

Dakara sonna ni  jibun o seme wa shinaide
toki ni hito wa dareka o tayori ikite  seichou suru koto mo aru

پس خودت رو اینقدر سرزنش نکن!
همه ی ما با تکیه به همدیگه بزرگ میشیم و قد می کشیم.

Ima, toki o ikiru kimi ni  kono uta o okurou
kizu darake no kimi ni  kono uta o okurou
kurushii koto kara  nigete mo ii sa
mata arata ni kimi ga tatakaeru nara

این آهنگ رو به تویی تقدیم می کنم که در همین لحظه زندگی میکنی…
تویی که از زخم پوشیده شدی؛

تا وقتی که توان رویارویی با دردها و مشکلات رو داری،
گاهی ازشون فرار کن؛ عیبی نداره!
Iya na koto bakari da kedo  dakara koso kimi wa chiisana
?ii koto ni mo kizukeru’n ja nai no ka na

وقتی این همه چیز ناخوشایند دورو برت وجود داره،
خیلی راحت متوجه چیزهای کوچیک و خوشایند میشی، اینطور نیست؟

Ima, toki o ikiru kimi ni  kono uta o okurou
warau koto sae wasureta kimi ni  kono uta o okurou
kyou made konna ni kurushinda kara  ashita kara wa tanoshiku sugoseru yo  kitto

این آهنگ رو به تو تقدیم می کنم…
به تویی که در همین لحظه زندگی می کنی و حتی لبخند زدن رو از یاد بردی…
تا به امروز، لحظات غمگین زیادی رو سپری کردی اما فردا، حتما پر از لحظات شاد و دلپذیره؛

…Dakara kimi yo hitori de kurushimanaide

پس باز غم هات رو تنهایی به دوش نکش…

Friday. Jun 8, 2012. 01:46 A.M

19 خردادماه 1391

04JUN

+

گاهی پیش خودت می‌گی…

چقدر بعضی از آدم‌ها توی این زندگی؛ عزیزن… دوست داشتنی‌ان… عزیزن…

***

بعد از مرگ Shiki،

دلم برای هیچ چیز به اندازۀ خرگوش گردان پارچه‌ایش نسوخت…

همون که تنهایی گوشۀ رختخواب، خوابیده بود…

***

کوزو…

خاطرت هست اون صدف کنده کاری شده‌ای رو که پارسال دادی بهم؟

برای من، تو همیشه یه شیطون کوچولوی پردردسر اما بامزه بودی که دائم نگرانم می‌کردی. عزیز بودی…

«سمپای»؛ ها؟

امروز بعد از یکسال اون رو از روی میز کارم برداشتم.

و تو؛ همین امروز برای من تموم شدی…

برای همۀ «تمام» کردن‌های من زمان زیادی لازمه؛ گفته بودم که این نقطه ضعف منه، گفته بودم و تو این رو می‌‍دونستی…

حالا چطور شد؛

مزه کرد استفاده از اون نقطه ضعف؟

شایدم نه! تو هیچ زمانی منش شازده کوچولویی نداشتی… هنوز کوچیک بودی برای این حرف‌ها…:-)

تقصیر از من بود که فکر کردم بندها، برای همۀ آدم‌ها، توی هر سن و شرایطی حرف اول رو می‌زنن. اما این‌طور نبود…

جا خوردم؛ دردم اومد.

اما تقصیر از خودم بود؛ شاید اعتمادی که کردم، از همون ابتدا حرکت درستی نبود…:-)

Monday. Jun 4, 2012. 12:42 A.M

15 خردادماه 1391

01JUN

امشب یکی از کاربرای خوب بهشت، بهم پیام داده بود که نمی‌دونم چرا یه مدته دوست ندارم بیام اینجا. کاری ندارم انجام بدم، حس بطالت بهم دست می‌ده. پرسید چی شد اون طرح کذایی که صحبتش رو می‌کردی.

یه لحظه احساس کردم دارم چه دست و پای بی نتیجه ای می‌زنم برای به حرکت در آوردن کادر مسئولمدیریت…

گاهی به خودم می‌گم من نباید اینجا به دنیا میومدم. همون چیزی که احتمالا همه یکدور به خودشون گفتن. به جای دیگه، یه مکان دیگه؛ جایی که آدم‌هاش برای هر روز و هر «بله» و «خیری» که می‌گن، مسئولیت قائل باشن.

آره؛ از تو چه پنهون به منم همین حس دست داده؛ اما چه کنم که خودم رو اینقدر مسئول می‌دونم که از زیرش در نرم. ولی خب؛ همه می‌دونن که هر چیزی انتها داره!

Friday. Jun 1, 2012. 11:37 P.M

12 خردادماه 1391