اولین روز حضورت در کنار بچهها رو به خوبی به خاطر دارم. بارونی بلندی پوشیده بودی؛ به همراه کلاه لبه داری که تا مدت ها جزء شخصیتت شده بود. شش سال تمام چرت و پرت گفتی و سر امتی رو بردی (لول)، اسپویلم کردی، کلکل کردیم و خندیدیم.
سه سال وقت خداحافظی گفتی «مرسی که منم دعوت کردی. دوستت دارم و مواظب خودت باش.»
سه سال جواب دادم. «ممنون از خودت که اومدی. دلم برات تنگ شده بود و منم دوستت دارم.»
حقیقت روابط من با آدمها، تولدی که برات گرفتم، بچهها و دیگرانی که خیلی ساده دوستشون داشتم و دارم، اونقدر عزیزه که حرف زدن در موردشون چندان ساده نیست؛ این روزها اما، به خاطر اون وقت نشناسی قبل از سفرت ذهنم گهگاهی بهم نهیب میزنه که آیا اون حرفها beneficial بودن با نه.
البته که دوستت دارم؛ اما کمی زمان میبره تا سادگیهای پر دردسرت رو دوباره باور کنم.