28APR

+

خوب که فکر می‌کنم، تخیل و تصور هیچوقت از زندگی من جدا نبوده. از بیشتر موقعیت‌های زندگیم تصوراتی داشتم. حتی توی زندگی روزمره، از تهیۀ یه ظرف پاستای گوجه‌ای گرفته تا مهمترین تصمیمات زندگیم. میزان رضایتم از شرایط، اغلب ناشی از درجۀ انطباق نتیجه با همین تصویرهای ذهنیه.

اگر بخوام صادق باشم، هیچ به خاطر نمیاوردم که چی داخل اون یادداشت نوشته بودم. روی نوار نسبتا باریکی نوشته شده بود؛ روی برگۀ کاهی چرک‎نویس که هفت‌ـ‌هشت تا تا خورده بود. خوب خاطرم هست که یه بعد از ظهر پاییزی بود؛ بعد از تموم شدن کلاس‌ها، مثل اغلب اون روزها نشسته بودم تو کتابخونه و سعی می‌کردم روی ارائۀ کلاس سیاست کار کنم…

کمد رو که تحویل دادم، نشستم تو لابی دانشکده و یادداشت رو باز کردم. توی اون یادداشت برای خودم از یکسال قبل از ورود به دانشکده چیزهایی نوشته بودم… از روزهای خیلی سخت… از اعتقادم نسبت به خودم، برنامه‌هام، از روزهایی که پشت سر گذاشتم و از روزهای در پیش رو. آخر نامه اضافه کرده بودم «یه دوشنبه روزی؛ ساعت 3:30 بعدازظهر. 18 مهر 94. کتابخونۀ دانشکده. وقتی حوصلۀ سیاست ندارم و گرسنمه!»

کلی با خودم خندیدم. به پری سه سال قبل و اون همه اعتقاد، با رضایتمندی تمام، لبخند زدم…

Sunday. April 28, 2019. 10:20 P.M
8 اردیبهشت 1398

Leave a Comment