کوچه اسم نداشت؛ راستش چندان هم شبیه کوچه نبود. مسیر سبز و پر درختی بود میون دو تا خیابون فرعی که طی یک حرکت ابتکاری همگی بهش میگفتیم کوچه درختی. امروز بعد از سالها خیلی اتفاقی گذرم به اون کوچه افتاد.
قسمتی از مسیر هر روزۀ من تا دبیرستان، از کوچه درختی میگذشت. عادت داشتم هر روز چند دقیقهای زودتر از خونه بیام بیرون و میون کوچه دنبال همکلاسی قدیمی بگردم که خوندن درسها اول صبح و وسط درختهای کوچه کار هر روزهش بود. معتقد بود که برای خوندن درسهای نیازمند تمرکز جای مناسبیه. شاید برای همین باشه که خاطرات بیشماری از دوشنبههایِ منطق و عربیِ کوچه دارم.
من هم مینشستم کنارش و تا قبل از اینکه مجبور بشم کشون کشون به خاطر دیر شدن مدرسه از کوچه ببرمش بیرون، چند دقیقهای تلاش بی سرو صداش رو تماشا میکردم.
…
وقتی از کوچه میاومدم بیرون، هوا تقریبا تاریک شده بود. قبل از اینکه کاملا دور بشم از پشت سر نگاهی به ابتدای کوچه انداختم که حالا دیگه اسم و رسمدار به نظر میرسید.
روی پلاک آبی کوچه با رنگ سفید نوشته شده بود «کوچه درختی».